وقایع الاعتکافیه!
به تمامی دوستان عزیزان پیشنهاد میکنم ازاین مراسم استفاده ببرند . قصد نوشتن خاطرات روزانه و غیره را ندارم (یعنی درا صل حالشو ندارم!!) اما میخواهم به یکی از خاطرات خوبم اشاره کنم:
نمیدانم چه سرّی است که معمولا شبهای اعتکاف تا صبح به بیداری می گذرد، عده ای که قصد مناجات دارند و شب زنده داری، اما عده ای هم که این قصد را ندارند باز هم نمی خوابند(بهتر است این طور بگویم: نمی توانند بخوابند!!) این خاطره هم در شب دوم اعتکاف صورت می گیرد .باید بگم که همراه آقا کمیل رفته بودیم اعتکاف. معمولا خیلی خسته که می شدیم دو نفری شروع می کردیم به شعر خوانی . هر چه بلد بودیم و از حفظ بودیم را می خواندیم. در یکی از همین حال و هوا ها بودیم که کمیل شعری از ناصر فیض خواند:
دختر من همیشه میداند
که مترسک فقط مترسک نیست!
( فیض را همه با اشعر طنزش می شناسند. والبته این شعر طنز نیست!!)بعد هم خودش اذعان کرد که بقیه ابیاتش را به یاد ندارد !. تازه این یک بیت را هم یقین ندارد که دقیقا به همین ترتیب است .ناگهان جرقه ای به ذهنش زد : ناصر فیض چندین شعر را بر اساس اشعار جدی شاعران دیگر گفته (مانند همان شعر معروف : باید که شیوه سخنم را عوض کنم...) حالا یک بار ما با شعر جدی فیض بازی کنیم. حاصل کار این شد:
پدر من شبیه کودک نیست!
پدر من همیشه کوچک نیست
پدر من کمی بزرگ شده!
دیگر آن کودک وروجک نیست!
پدر من اگرچه فوتبالیست
عاشق بازی شموشک نیست
پدر من دوباره می خندد
خند اش از خرید پوشک نیست!
باز باران ز آسمان آمد
توی جیب پدر که فندک نیست!!
خیس می شد تمام گل هامان
در دل آسمان مترسک نیست!
پدر من چقدر خسته شده
در پی جرعه های نوشمک نیست!!
پول تو جیبی ام تمام شده
پدر من که اهل پونک نیست!
پدر من ستاره شبها
اشتباهی نگیر موشک نیست!!
اشک بر روی گونه اش غلطید
پدر من ز نسل اردک نیست!!
پدر من به داد من نرسید
پدر من شبیه چنگک نیست!
پدر من شبیه ماه اما
پدر من فقط عروسک نیست!
در میان تمام ابیاتم
حیف باشد که نام ترشک نیست!!!
بعد التحریر:
-شاید بعضی جاها از نظر وزنی مشکل داشته باشد. بگذارید به حساب خستگی و این که آشپز که دوتا شد...
-آقا ناصر!!! خوشت میاد یکی با شعر جدیت بازی کنه؟! ببین چه حالی میده!!!
-روح الله هم رفته سوریه... دو سه روز پیش قبل از تغییر دکور وبلاگ!
-بیشتر این هجو رو هم آقا کمیل گفته...
