تبليغاتX
موج روح الله - شعر

موج روح الله

‌نوشته های جورواجور سه جوان نسل سومی!

محرم آمد و ...

نام مــن ســربــاز کـوی عتـــرت است

دوره آمـــــوزشـی ام هیئـــت اســـت

پــادگــانم چــادری شــد وصــــلــه دار

سـر درش عـکــس عـــلـی با ذوالفـقار

ارتـــش حیـــــدر مــــحـــل خــدمـتــم

بهـــر جـــانبـــازی پـی هــر فــرصــتـم

نقـش سردوشی من یا فاطــمـه است

قمـــقمـــه ام پــر ز آب علقــمـه است

رنگ پیراهــن نــه رنــگ خـاکـی اسـت

زینب آن را دوختـــه پس مشکی است

اســم رمــز حمـــله ام یـــاس عــلــی

افســـر مــافوقم عبـــاس عــلـــی (ع)

 

حرم حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 22:59  توسط سید روح الله  | 

سیاه ست زدگی !

 

ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست

بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست

در داستان گلعنبر نُه بار بچّه زایید

نُه تا همه پسر شد گفتند این سیاسی ست

دل می خورند و قلوه خوبان شهر با هم

تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست

هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد

لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست

یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش

تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست

دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند

یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست

یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست

بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست

اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است

گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست

گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست

کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست

روزی کنار دریا موجی عظیم آمد

شلوار شیخ  تر شد گفتند این سیاسی ست

در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد

دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست

عطّار نسخه ای بست گفتند شبهه ناک است

خیّام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست

شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست

آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست

علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 14:36  توسط سید روح الله  | 

صل علی رهبرم

ابر های شهر ما ،‌غرق عزایند و غم

وقت وداعش رسید وقت وداع صنم

سرو تماشایی ات غصه دل را ربود

غصه که برگشته با رفتن تو سرورم!

مهد صفا میرود، سایه ی ما میرود ،

محرم اسرار ما چیست کنون جز حرم؟

با دو دست پر نیاز سوی حرم میروم

روی دلم حک شده :صل علی رهبرم

پنجشنبه شب ساعت ۶:۲۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 18:25  توسط میثم  | 

ما نمی ترسیم چون دل را به طوفان می دهیم

الان تابستونه و معمولا محصلینی مثل من بی کارن! اما متاسفانه من از سال تحصیلی سرم شلوغ تره می خواستم یه مطلب بکر و جالب برای فینال جام جهانی بذارم فرصت نشد! الانم دیگه وقتش گذشته مطلب کهنه هم فایده نداره . این سید روح الله هم معلوم نیست خودشو کجا گم و گور کرده . اصلا نمیدونم مرده... یا زنده س! به هر حال تو این وانفسا باز هم داداشم آقا کمیل به دادمون رسید! این مطلب هم از اونه انصافا هم اشعارش خیلی خیلی از اشعار من سر تره با این حساب اصلا مجال شعر گویی من نیست :

بهر لبخند علی لبیک گو جان می دهیم
ما بسیجی ها همیشه بوی سلمان می دهیم

 
پشتمان در نهروان گر زخم خورده باک نیست
حد ز مستی خورده ایم و بوی ایمان می دهیم
 
ای سبکبالان ساحل ها چرا ترسیده اید؟
ما نمی ترسیم چون دل را به طوفان می دهیم
 
ما همه پور علی هستیم و بهر حفظ مشک
در میان معرکه بی دست جولان می دهیم
 
ما همه ابر بهاریم و لبالب از سرشک
آتشستان شما را باز باران می دهیم
 
سینه هامان سوزد از دود نفاق و ساکتیم
عاقبت این سوز را با نعره پایان می دهیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 10:55  توسط میثم  | 

جمعه ناگاه

این روزا همه درگیر کنکورن !

من البته کنکور ندارم ولی درگیر کارهای عقب افتاده ام سید روح الله هم که دو هفته ای می شه گم وگور شده حال و حوصله درست و حسابی هم برام نمونده من هم شاید یک هفته ای نباشم... علی الحساب این شعر زیبا و قدیمی رو از استاد بزرگ علی رضا قزوه براتون می ذارم... 

یعقوب منا یوسفت افتاده در این چاه

دیری ست که خون می چکد از پیرهن ماه

 

بر مانع خورشیدی، آن خون ستاره ست

یا مانده بر آن تکّه ای از پیرهن ماه

 

امروز بیا سبز بروییم که فردا

کاری نکند حسرت و کاری نکند آه

 

"یا ایّتها النفس..." بخوانیم و بکوچیم

وز مرگ نترسیم، توکّلت علی الله

 

این شنبه و آدینه به تکرار، مرا کشت

تا چند صبوری کنم ای جمعۀ ناگاه

                                                      مهرماه 1375

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 19:13  توسط میثم  | 

ما نسل انقلابیم...

اینروزا سالروز کودتاس!!! کودتای ۲۲ خرداد (البته به قول دوستان مثلا بی شمار سبز !) اینم یه شعر از آقا کمیل حکیمی که از دوستان خوب من هستن :

چشمم به سرخی افتاد از بس که سبز دیدم

شیطان دوباره خندید از خواب من پریدم

دیدم که شب سیه نیست سبز است این منافق

با پنجه های خورشید پیراهنش دریدم

وقتی صدای "هل من ناصر" به گوشم آمد

چون آهوان تشنه سوی صدا دویدم

صدها هزار قرآن بر روی نیزه ها بود

آتش کشیدمش چون نطق علی گُزیدم

ما نسل انقلابیم باکی ز کس نداریم

گفتند سر بباید... سر را ز تن بریدم

در پیش دوست خاکم در پیش دشمنان خون

در راه عشق خود را در خاک و خون کشیدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 11:47  توسط میثم  | 

جنگل که تمام عشق رامعنا کرد...

 

هرچند هزارها شکایت دارد

جنگل به تبر به زخم عادت دارد

بر روی زمین پر است از ریشه و برگ

از تک تک رنگ ها حکایت دارد

نا مردی هر درخت جنگل سخت است

نا مردی مردمان فضاحت دارد

هر سبز گیاهی از دل جنگل نیست

جتگل ز گیاه هرزه نفرت دارد

با یک دو خدنگ هرگز از دست نرفت

شیرازه هر درخت غیرت درد

نادانی هر گل است و از بلبل نیست

گر در سر خود فکر خیانت دارد

ایام ز پیش آمد و از پس بگریخت

خشکیدن شاخه ها سیاست دارد

بیچاره کسی که از دل جنگل نیست

نشنید که او بر همه نصرت دارد

سالی که نکوست از بهارش پیداست

سالی که از ابتدا صلابت دارد

خرداد ۱۳۸۹


بعد التحریر

- بیت اول از دوست عزیزم محمدرضا ترکی است

- به قول دوست عزیزم مجتبی نادری : هفتاد و یک سال است خیلی ها نمی فهمند...

- ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 15:53  توسط میثم  | 

الامان ای دل حسرت زده از نامردی

سلام دوستان !

همونطوری که آقا روح الله گفتن من مدتی نبودم امروز هم با یه شعر به مناسبت ایام فاطمیه اومدم:

 

میکشم از دل سودا زده آهی اکنون

دل سودا زده را نیست پناهی اکنون

دیده بگشا و ببین با تو چه کردند ای دل

دیده بگشا و بینداز نگاهی اکنون

آخر ای دل به کجا مویه برم در غربت؟

به کجا مویه برم جز لب چاهی اکنون

به کدامین سند پست تجاسر کردند؟

به در خانه حق با چه سپاهی اکنون

می کشد از ته دل آه ! که ای فضه بیا

شاهدی باش به تزویر سیاهی اکنون

الامان ای دل حسرت زده از نامردی

الامان از زر و زور و بی گناهی اکنون

 

اردیبهشت ۱۳۸۹

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 19:48  توسط میثم  | 

شهید می‌نگرد هر زمان به وجه الله

 

برای شهید حسین غلام کبیری که در روز ۲۵/۳/۱۳۸۸ توسط مردم خدا جو!!! به شهادت رسید...

برای مقبره ات لاله زار کافی نیست

سبد سبد نفس سبزه زار کافی نیست

خودت بگو به کدامین گناه کشته شدی

بهانه ی "وسط کارزار!" کافی نیست

به مادرت چه بگویم، شهادتش تبریک؟

که مویه اش همه شام و نهار کافی نیست؟

تمامی حکماء جهان اگر گویند

برای فتح ولایت شعار کافی نیست

بگو مذاب شود موج غیرت مردم

برای تشنه لبان شوره زار کافی نیست

شهید مینگرد هر زمان به وجه الله

برای فتنه شان انتظار کافی نیست!

 

بعد التحریر:

البته قبلاً هم آفا سید روح الله به من گفته بودن این وبلاگ، وبلاگ تخصصی شعر نیست به خاطر همین هم از تمامی دوستانی که حال و حوصله شعر خوندن ندارن از قبل معذرت می خواهم.!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 12:22  توسط میثم  | 

برای میرحسین

تا حدودی منم به موسوی رأی دادم اما دیگه قابل تحمل نبود! با دین مردم که نمیشه بازی کرد. شاعر نیستم اما گاهی وقتا یه چیزایی میگم اینم خودم گفتم:

«بیع دین»

دیگر بس است چاره ی ما اینچنین نبود

رأیم به تو که از سر میراث کین نبود

خود را تباه کردی و بردی ز یادها

سید! جواب رأی همه بیع دین نبود

آخر چقدر دشمنی با مقدسات ؟

آخر تو را که کار با ناکثین نبود !

جدت جواب میدهد این سیره تورا

یعنی دوباره عار در این سنین نبود؟

با کار تو جنین عداوت جلا گرفت

با ساز تو عداوت دشمن حزین نبود

ساغر! بس است خسته ام از این تفکرات

اما بدان که پاسخ ما این چنین نبود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 13:14  توسط میثم  |