تبليغاتX
موج روح الله - منهای سیاست!

موج روح الله

‌نوشته های جورواجور یک جوان نسل سومی! - جانم فدای امام نقی (ع)

عکس هایی از سوریه 2010

سلام.

شرمنده م که بیش از ۹ ماهه که مطلبی ننوشته م... راستش "وقت" و "حال"ش رو نداشته و ندارم. الانم داشتم عکسای روی کامپیوتر رو نگاه میکردم، چشمم افتاد به عکسایی از سوریه، که البته با موبایل گرفته بودم. آخه تابستون پارسال مصادف با ماه رمضان، سوریه بودم. چندتاشو انتخاب کردم. دیدنش خالی از لطف نیست:

 

سوریه - مغازه ای در نزدیکی حرم حضرت زینب

مغازه ای در نزدیکی حرم حضرت زینب (سلام الله علیها)

 

بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب::


برچسب‌ها: سوریه, زیارت, حضرت زینب, حرم حضرت زینب, دمشق
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 22:58  توسط سید روح الله  | 

مورچه و سلیمان نبی (ع)

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،
نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.
 
سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.
 
در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.
مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.
 
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.
ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.
آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.
 

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
 
 
مورچه گفت :
 
" ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.
خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.
خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد
 من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم
و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا
می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم."
 

سلیمان به مورچه گفت :
 
"وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟"
 
مورچه گفت آری او می گوید :
 

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 18:10  توسط سید روح الله  | 

اتفاق است... پیش می آید...

شاید این یک اتفاق باشد

که توی دعای جوشن کبیر

آن فرازی که همیشه بیشتر از همه دوستش داشته ام و با خودم زمزمه کرده ام

همان فرازی که می گوید: یا حبیب من لا حبیب له، یا طبیب من لا طبیب له

همان فرازی که می گوید: یا مغیث من لا مغیث له، یا مجیب من لا مجیب له

همان فرازی که می گوید: یا انیس من لا انیس له، یا صاحب من لا صاحب له

باید فراز پنجاه و نهم باشد...

 

شاید این یک اتفاق باشد

که توی سوره ی نساء ، آیه ی اولوالأمر ، یعنی همان آیه ای که بنابر حدیث متواتر جابر، خورشیدهایش فقط چهارده نفرند؛

باید آیه ی پنجاه و نهم باشد

 

شاید این هم یک اتفاق باشد

که آخرین کلیدی که خادمان حرم! از کعبه به حراج گذاشته اندو طبق معمول ، صهیونیست ها آن را صاحب شده اند؛

پنجاه و هشتمین کلید کعبه بوده است

اما به هر حال ، پنجاه و هشت کلید، نتوانسته اند کعبه را به روی پروانگان مولود کعبه باز کنند...

حالا همه ی چشم ها و همه ی امیدها به کلید پنجاه و نهم است...

............

بنابر حروف ابجد: 59 = مهدی

 

از وبلاگ دوست داشتنی "... حتی بیشتر"

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 20:22  توسط سید روح الله  | 

محرم آمد و ...

نام مــن ســربــاز کـوی عتـــرت است

دوره آمـــــوزشـی ام هیئـــت اســـت

پــادگــانم چــادری شــد وصــــلــه دار

سـر درش عـکــس عـــلـی با ذوالفـقار

ارتـــش حیـــــدر مــــحـــل خــدمـتــم

بهـــر جـــانبـــازی پـی هــر فــرصــتـم

نقـش سردوشی من یا فاطــمـه است

قمـــقمـــه ام پــر ز آب علقــمـه است

رنگ پیراهــن نــه رنــگ خـاکـی اسـت

زینب آن را دوختـــه پس مشکی است

اســم رمــز حمـــله ام یـــاس عــلــی

افســـر مــافوقم عبـــاس عــلـــی (ع)

 

حرم حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 22:59  توسط سید روح الله  | 

سیاه ست زدگی !

 

ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست

بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست

در داستان گلعنبر نُه بار بچّه زایید

نُه تا همه پسر شد گفتند این سیاسی ست

دل می خورند و قلوه خوبان شهر با هم

تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست

هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد

لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست

یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش

تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست

دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند

یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست

یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست

بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست

اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است

گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست

گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست

کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست

روزی کنار دریا موجی عظیم آمد

شلوار شیخ  تر شد گفتند این سیاسی ست

در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد

دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست

عطّار نسخه ای بست گفتند شبهه ناک است

خیّام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست

شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست

آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست

علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 14:36  توسط سید روح الله  | 

من می خواهم مسلمان شوم!

- عرض سلام دارم خدمت همه دوستان و عذرخواهی به خاطر کم کاری ام در امر وبلاگ نویسی!

- تابستان امسال قسمت شد رفتیم سوریه و مشهد. جایتان خالی خیلی خوب بود. دعاگو بودیم.

- عذاب وجدان نگذاشت بیش از این از وبلاگ دور باشم. مصاحبه خواندنی مجله آفاق با آقای سجاد پرادو درباره اسلام آوردنش، بهانه خوبی بود برای انس گرفتن دوباره من با وبلاگ و خوانندگان... پس کیبورد را دست گرفتم و برایتان تایپ کردم این مصاحبه را! همشو بخونید جالبه...


اشاره: لئوناردو پرادو اهل کلمبیا است. وقتی مسلمان شد، نام سجاد را انتخاب کرد. همه خانواده او مسیحی هستند. او نیز تا سال 2002 میلادی مسیحی بود، اما حالا چند سالی است که نور اسلام بر دلش تابیده و هدایت شده است. چند سالی است که به ایران آمده و در همین ایران ازدواج کرده و اکنون در قم و در مجتمع آموزش عالی امام خمینی(ره) قم مشغول تحصیل علوم اسلامی است. برای اینکه داستان زندگی و اسلام آوردن او را بشنویم، چندین جلسه در ماه های مختلف مصاحبه نمودیم. مصاحبه ای که از فروردین تا شهریور طول کشید و خودش نیز داستانی شد! با سپاس از ایشان، بخش اول این گفت و گو را می خوانید:

ابتدا مقداری از کلمبیا برایمان بگویید:
کلمبیا از کشورهای امریکای جنوبی است. 45 میلیون نفر جمعیت دارد و به زبان اسپانیولی صحبت می کنند. تقریبا همگی مردم کلمبیا مسیحی هستند. تعداد مسلمانان و شیعیان خیلی کم است، حدود دو هزار نفر اعم از مهاجر و بومی و شیعه و سنی.

پدر و مادر شما هم مسیحی هستند؟
بله، کل خانواده و فامیل من مسیحی هستند.

در کدام شهر کلمبیا زندگی می کنید؟
شهر کالی. که بعد از پایتخت، بزرگترین شهر کلمبیا است.

قبل از اینکه مسلمان بشوید و به قم بیایید تا چه مقطعی تحصیل کرده بودید و شغل شما چه بود؟
7 سال در دانشگاه درس خواندم و لیسانس تکنسین اتاق عمل گرفتم و در همان شهر کالی مشغول به کار شدم.

شغل پدرتان چیست؟
پدر من رئیس کل اسکله ی کشتی در کلمبیا بودند. الان 70 سال دارند و بازنشسته هستند. ما هیچ مشکل مالی نداشتیم.

مادرتان هم شاغل هستند؟
بله، مسئول دفتر شهردار کالی هستند.

چند برادر و خواهر دارید؟ آن ها چه شغلی دارند؟
یک خواهر دارم که پزشک عمومی است و یک برادر که رئیس یک کمپانی دولتی است. من فرزند دوم خانواده هستم.

بفرمایید چایی! چای مال ایرانی هاست یا کلمبیایی ها هم چای می خورند؟
بهترین قهوه کل دنیا مال کلمبیاست، آنجا همه قهوه می خوریم. مثل ایران چای فراوان نیست.من قهوه را بیشتر دوست دارم، اما ایران هرجا میری چای تعارف می کنند! می خوریم دیگه. حالا چای هم می خوریم.

تا حالا از ایران چای برای خانواده تان برده اید؟
چرا بردم. اتفاقا پدرم و کل خانواده خیلی دوست داشتند و برایشان تازگی داشت. آنجا من قهوه می خوردم، آنها چای! برعکس شده بودیم.

خوب اجازه بدهید از این حاشیه چای و قهوه برویم سراغ ادامه داستان زندگی شما؛ بفرمایید که اولین بار چطور شد که با دین اسلام آشنا شدید و این احساس در شما به وجود آمد که درباره ی آن تحقیق کنید و دینتان را عوض کنید؟
من دیدم به لحاظ مادی همه چیز ما تکمیل است، مردم آزادی کامل دارند، شراب می خورند، زنا می کنند، هر کاری، هرکاری که می خواهند انجام می دهند، ظلم و ستم، کشتن همدیگر و ... و می گویند ما مسیحی هستیم! مسیحیان پروتستان می گویند حضرت عیسی(علیه السلام) خداست. کاتولیک ها می گویند حضرت عیسی، پسر خداست؛ من اینها را نمی توانستم قبول کنم. چگونه یک انسان می تواند خدا یا پسر خدا باشد؟! این چه دینی است که انسان مطلقا آزاد است؟!
رفتم سراغ سایر ادیان، سراغ اسلام. یک مؤسسه اسلامی بود به نام مؤسسه کوثر، مراجعه کردم، پرسیدم که اینجا چیه؟ آقایی بود به نام عبدالکریم، بعدا فهمیدم طلبه قم بوده و الان از دوستان من است، گفت: ما مسلمانیم و این جا یک مؤسسه اسلامی است. پرسیدم: اسلام چیه؟ گفت: اسلام یک دین الهی است، ما معتقدیم خدا یکی است و پیامبر ما حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است. اسلام را به صورت مختصر به من معرفی کرد. دیدم نماز می خوانند، با هم مهربان هستند، به هم احترام می گذارند و ... خیلی خوشم آمد. بعد عبدالکریم کتاب زندگی حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نوشته شهید استاد مطهری که به زبان اسپانیولی بود را به من داد. گفت: برو این را مطالعه کن، بیشتر آشنا می شوی.
من کتاب را گرفتم و چندروزی آن را مطالعه کردم و با حضرت علی(علیه السلام) و شخصیت بزرگ ایشان، صفات والایشان در شجاعت، عبادت، طرفداری از حق و ... آشنا شدم، فهمیدم که این حق است، در واقع مطالعه این کتاب مبنای آشنایی و ورود من به اسلام شد. اسلام را قبول کردم و پذیرفتم، از طریق حضرت علی(علیه السلام) .

سجاد پرادو ، اهل کلمبیا

هنوز خانواده اطلاع نداشتند که مسلمان شده اید؟
نخیر، تا شش ماه مسلمان شدنم را به خانواده نگفتم.

مگر نماز نمی خواندید؟
چرا، اما مخفیانه. ساعت چهار و نیم صبح بیدار می شدم می رفتم زیرزمین نماز می خواندم. ظهر هم می رفتم اتاق خودم در را قفل می کردم و نمازم را می خواندم. ببینید در کلمبیا اگر یک بچه نماز بخواند خیلی جالبه، چون همه دنبال قدرت و ثروت هستند.
راستی من اولی که مسلمان شدم، شهادتین را نگفتم.

چرا ؟!
چون عبدالکریم می گفت: فعلا شهادتین را نگو، علتش را نمی دانم، شاید می خواستند یواش یواش من را وارد اسلام کنند. می گفتند: حالا بیشتر مطالعه کنید. من کتاب زندگی حضرت علی(علیه السلام) را از شهید مطهری خوانده بودم، راجع به پیامبر و ائمه(علیهم السلام) هم چیزهایی شنیده بودم و مطالعه می کردم. تا آن که سال 2002 سهیل اسعد آرژانتیتی برای تبلیغ آمده بود، من هم رفتم مسجد، گفتم: من از شما سؤال دارم. گفتند: خیلی خوشحال می شوم کمکتان کنم، بفرمایید، در خدمتم. بعد نشستیم و من سوال های زیادی پرسیدم و همه را یک به یک جواب داد.
روز بعد من برگشتم. تعداد زیادی از مردم جمع شده بودند. خود سهیل شروع کرد به سخنرانی. من گفتم: آقا من سوال دارم. گفتند: بفرمایید. گفتم: من می خواهم مسلمان شوم! چه کار بکنم؟! یک نفر سمت آقای سهیل بود. به ایشان گفتند: شما بلند شو. و من را جای ایشان نشاندند. گفتند: می خواهید مسلمان بشوید؟ گفتم: بله. گفتند: خدای یکتا و قرآن و دین اسلام را قبول می کنید؟ گفتم: بله. گفتند: حضرت رسول اکرم و حضرت علی(علیهما السلام) را قبول می کنید؟ گفتم: بله. گفتند: بلند شو. من بلند شدم. گفتند: بگو «اشهد أن لا إله إلا الله وحده لاشریک له و اشهد أن محمدا رسول الله»
و من مسلمان شدم. پیش من اشک می ریختند. گریه کردند. من هم گریه می کردم. بعد حوله ای به من دادند و گفتند: برو حمام. چون مسلمان شده ای همه گناهانت از بین رفته... باز هم گریه کردم. سهیل من را بوسید و گفت: این برادر من است...

یادتان هست چه روزی بود؟
یکشنبه بود، روزی که مسیحیان می روند کلیسا. چون یکشنبه آنجا تعطیل است. حدود ساعت 10 صبح بود.

آیا باز هم خانواده اطلاع نداشتند و نمی پرسیدند کجا میری؟ چه می کنی؟
نه، نمی پرسیدند.

شما می ترسیدید که به خانواده بگویید که مسلمان شده اید؟
نه، من از هیچ کسی جز خدا نمی ترسم. احترام به پدر و مادر یک چیز دیگری است، غیر از ترس.
اما در کلمبیا، امریکا خیلی علیه ایران و شیعه تبلیغ می کند. به پدر و مادر تا 6ماه نگفتم. تا اینکه ماه مبارک رمضان فرارسید. شروع کردم به نماز خواندن و روزه گرفتن. تا جایی که مریض و بی حال شدم. روزه برایم سنگین بود. لاغر شده بودم. پدرم مرا بیمارستان بردند.

کسی نمی پرسید چرا چیزی نمی خوری؟
نه، چون سر کار بودند. از خوردن یا نخوردن من خبر نداشتند. فشارم رفته بود پایین. پزشک مرا معاینه و آزمایش کرد. پدرم پرسید پسرم چرا این جوری شده؟ گفت پسر شما کمی ضعف داره و مشکل خاصی نداره، چرا او را به بیمارستان آورده اید؟! سپس چیزی آوردند تا بخورم. گفتم نه چیزی نمی خورم. با اصرار میوه آوردند به من دادند و من روزه ام را افطار کردم! با خودم گفتم این قرضی است که بعدا پرداخت می کنم.

با قبول اسلام چه تغییراتی در زندگی شما به وجود آمد؟
کمتر می رفتم بیرون. زندگی بین کفار برایم سخت بود. من دیگه عوض شده بودم. یکی از دوستانم می گفتند: بیا بریم دیسکو! می گفتم: نه، من نمیام! زندگی من تغییر کرده بود. آن یکی دوستم می گفت بیا پیش من. می گفتم: درس دارم.
زندگی من یواش یواش تغییر کرد. خیلی سخت بود. چندین بار می خواستم دین را بگذارم کنار! خیلی سخت بود. نمی توانستم تحمل کنم. چون تنها بودم. سهیل و عبدالکریم هم به ایران رفته بودند. بقیه مسلمان ها را هم نمی شناختم...
تا اینکه با این اوضاع کنار آمدم و دیگه واقعا مسلمان شدم. حضرت علی(علیه السلام) رو شناختم و شروع کردم به شناختن بیشتر معصومین(علیهم السلام).

چه طور شد که نام زیبای سجاد را برای خودتان انتخاب کردید؟
روزی که مسلمان شدم شیخ سهیل گفت: چطوره که اسمتان را بگذارید «سجاد» ، گفتم: چرا سجاد؟ معنی سجاد چیه؟ گفت: سجاد کلمه عربی است. یعنی کسی که خیلی سجده می کند ولی این دلیل انتخاب نیست. تو آمدی به اسلام، این اسم را برایت انتخاب کردم. خودت برو تحقیق کن که سجاد چه کسی است! رفتم تحقیق کردم، رسیدم به حضرت سجاد(علیه السلام) و فهمیدم که چه کسی هستند؛ گفتم: وای! چه خبره! چه اسم بزرگی برای من انتخاب کردند. و وارد اسلام شدم. تمرین، تمرین تا به اینجا رسیدم.

آن موقع که شهادتین را گفتید و دوستان مسلمان شما را بوسیدند و گریه کردند و شما هم گریه می کردید، چه احساسی داشتید؟
ببین! من تمیز شدم! حس کردم که تمیز شده ام. حس کردم که یک چیز سنگینی داشتم، انداختم کنار، سبک شدم، سبک و تمیز.
من همیشه ایام تعطیلی تا ساعت 12 ظهر بیکار بودم و می خوابیدم. شب ها هم تا دیروقت می رفتم دیسکو. اما حالا دیگه مسلمان شده بودم. ساعت 4:30 صبح بلند می شدم و می رفتم نماز می خواندم.

بالاخره خانواده کی و چطور متوجه اسلام آوردن شما شدند؟
یک بار ساعت 4:30 صبح من رفتم طبقه پایین، شروع کردم به نماز خواندن. خیلی با صدای آهسته. ولی خواهرم شنید و به مادرم گفت: لئو با خودش حرف می زنه. مادرم گفت: بی خیال، شاید به خاطر فیلم هایی است که می بینه! یک بار دیگر من در سجده بودم که خواهرم آمد. نمازم که تمام شد و سلام دادم، خواهرم گفت: داری چکار می کنی؟! گفتم: نماز می خوانم. گفت: نماز؟! ما که این جوری نماز نمی خوانیم! مسلمان ها این طوری نماز می خوانند. ...یعنی تو مسلمان شدی؟ تو غلط کردی! می اندازنت بیرون!
من با خواهرم رفیق بودم. به او گفتم: خواهر این راز بین من و تو بماند. کسی باخبر نشود که من مسلمان شده ام. گفت: باشه. بعد خواهرم پرسید خدای تو چه کسی است؟ گفتم: خدای من «الله» است. انگلیسی می گویند «God» ، اسپانیولی می گویند «دیوز» عربی می گویند الله. فرقی نمی کند همه اش یکی است.

بقیه خانواده کی متوجه شدند؟
تا شش ماه این سرّ بین من و خواهرم بود و هنوز هیچ کسی نمی دانست. من خانه غذا نمی خوردم. همیشه تن ماهی می خوردم! چون در خانه یا گوشت خوک بود و یا اگر خوک نبود، ذبح شرعی نشده بود.
تا اینکه بعد از شش ماه بود که یک روز آمدم خانه، دیدم خواهر، پدر، مادر و برادرم نشسته اند، گفتند که ما با تو کار داریم! من اول فکر کردم که کسی مرده! گفتم: بفرمایید، چی شده؟ پدرم گفتند: ما شنیده ایم که تو مسلمان شده ای! واقعا این حرف راسته؟! من به خواهرم نگاه کردم! او اشاره کرد که من نگفتم!
گفتم که: بله من مسلمان شده ام! پدرم گفتند: تو اشتباه می کنی. همه مسلمان ها مشکل دارند. و داد و بیداد کردند و بد وبیراه گفتند به مسلمان ها. بعد مادرم گفتند: من از تو سوال دارم، این خدایی که توی می پرستی چه کسی است؟ گفتم خدای من «الله» است که شما میگین «God». فرقی نمی کنه. پرسید: حضرت عیسی و حضرت مریم را چه کردی؟ اینها را هم گذاشتی کنار؟! گفتم: مسلمان ها حضرت عیسی و مریم را قبول دارند. گفتند: انجیل چی؟ گفتم: قرآن هم مثل انجیل است، ولی دقیق تر و بیشتر و کامل تر از انجیل است. مادرم گفتند: من دیگه با تو کار ندارم و بلند شدند رفتند.

پدرم گفتند: تو سنی هستی یا شیعه؟ گفتم شیعه هستم. دیگه بدتر شد! و ناسزاها شروع شد! گفتند: حالا چرا شیعه؟! سنی که بهتر است. گفتم: چون شیعیان امیرالمؤمنین حضرت علی(علیه السلام) را دارند...
بعد گفتند: همه شیعه ها استاد دارند، استاد تو چه کسی است؟! گفتم: سید خامنه ای! این را که گفتم سه برابر بدتر شد!  و ناسزاها بیشتر شد! بعد پدرم دوباره پرسید: [آیت الله] خامنه ای همین است که جانشین [آیت الله] خمینی است که کشور را به زور از شاه ایران گرفتند؟ تو آن را استاد خودت کرده ای؟! پدرم کتابی که امریکایی ها علیه ایران اسلامی نوشته بودند را مطالعه کرده بود. گفت: من دیگه با تو هیچ کاری ندارم!
بعد نوبت برادرم شد، گفت: به تو ارث نمی دهند و می اندازنت بیرون! گفت: تو که درس خوانده ای، دانشگاه رفته ای، چرا نمی فهمی! چه قدر کار بدی کردی! خجالت بکش! من هم قبول نکردم. بعد برادرم هم برخاست و رفت. خواهرم گفت: من دینت را نمی شناسم ولی می دانم که چیز بدی نیست، چیز خوبی است که تو را این قدر عوض کرده است...

بعد از اینکه فهمیدند، آشکارا نماز می خواندید؟
بله. هرموقع سجاده می انداختم یک چیزی می گفتند. فکر می کردند مُهر، خدای من است! می گفتند: به به چه خدای قشنگی داری!؟ یک بار داشتم نماز می خواندم، تلفن زنگ زد و پرسید: لئو کجاست؟ پدرم گفتند: داره پرواز می کنه و همه می خندیدند و مسخره کردند...!
ادامه دارد...

برگرفته از دوماهنامه آفاق، مجله مجتمع آموزش عالی امام خمینی قم (وابسته به جامعة المصطفی العالمیة)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 15:35  توسط سید روح الله  | 

یکی به من جواب دهد

سیدروح الله: سلام! اول که یاعلی گفتم و نوشتنم در این وبلاگ آغاز شد، تنها بودم و عنوان وبلاگ بود: «نوشته های جورواجور یک جوان نسل سومی!» بعد از مدتی آقا میثم اومد کمک دستم و شدیم دو جوان نسل سومی! حالا هم با اومدن آقا کمیل عزیز که از طریق آقا میثم باهاشون آشنا شدم، شدیم سه جوان نسل سومی! خدا زیاد کنه!

کم و بیش با آقا کمیل و شعرهای زیباش آشنا هستید (+ و +) . اما این اولین باریه که با نام کاربری اختصاصی خودش پست ارسال کرده. اون هم درباره سریال فاصله ها...! با هم میخونیم:


فرق است بین فیلم های فارسی و فیلم فارسی ها

سریال فاصله ها

اشتباه نکنیم فاصله ها جزو فیلم فارسی هاست نه فیلمهای فارسی و باید پایانش به خوبی وخوشی به پایان برسد اما آیا اثرش در جامعه به خوبی و خوشی به پایان می سد؟فیلم فارسی ها به کدام سمت می روند اثر خوب یا پایان خوب؟

وتا از هدف اینگونه فیلم ها که ۷۰ درصد سینما و تلوزیون ما را پر کرده اند می پرسیم دم از مشکلات جامعه می زنند که ما مخلصا لله در راه حل مشکل جوانانمان خورد و خواب نداریم و با این کمی بودجه می سوزیم و فیلم می سازیم.

آیا تمام مشکلات اجتماع به پایان رسیده وحالا بزرگترین مشکل جامعه ما چگونگی وصل دختران و پسران است؟

و چرا پس از این همه کوشش چند ساله این مشکل بهبود نیافته که هیچ افزون هم شده؟

و آیا اگر فلش بک کنیم امثال همین فیلم ها نبودندکه به همین بهانه در جهت تولید و توزیع این مشکل برآمدند؟

و یا ما باید دیدمان درست کنیم و به قول خانم X بگوییم: ادب از که آموختی از بی ادبان!

و یا اینکه دیدمان از روی مسائل ریشه ای برداریم و بگوییم:این سریال مجموعه ای از گفتگو هاست وتنها با شنیدن می توانید آن را دنبال کنید!

و در آخر هم با نشان دادن مصاحبه های مردمی و آمار استقبال بگوییم یکی از بهترین فیلم های ما بوده و کلی مرغ و سیمرغ و تخم مرغ که نثار کارگردان و تهیه کننده و آبدارچی و... می شود.

تا کی؟ تاکی باید آرزوی سواری سفید پوش را داشته باشیم که از دور دست ها بیایید و سینمای ما را متحول کند؟نه نه نه یک فیلم خوب بسازد

که ما روزی سه مرتبه در هر کانال نشان دهیم تا مردم از هر چه فیلم خوب متنفر شوند بعد کرکره اش را پایین بکشیم وبگوییم که استقبال نمی شود وباز سراغ لیلی و مجنون برویم ودم از فاصله نسل ها بزنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 12:3  توسط کمیل  | 

به استقبال ماه میهمانی خدا

سلام
و ادب خدمت همه دوستان!

یه عذرخواهی بدهکارم بخاطر اینکه از اول تابستون تا الان به علت مشغله ای که داشتم فرصت و توان نوشتن مطلب رو نداشتم؛ و آقا میثم و آقا کمیل عزیز، جور منو می کشیدن و با مطالب خوبشون نمیذاشتن چراغ اینجا خاموش بشه... از لطف دوستانی که در این مدت سراغ منو میگرفتن هم صمیمانه متشکرم.
از روز نیمه شعبان به مدت ۹روز هم مشهد بودم و در جوار شمس الشموس حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام) دعاگوی دوستان بودم.

در این مطلب، اختصارا به دو-سه تا موضوعی که الان بحث روزه می پردازم و از دوستان هم دعوت می کنم مشارکت کنند.


حمله نظامی!

این امریکایی ها و هم پیمانانشون هرچند وقت یکبار ایران رو از حمله نظامی می ترسونن. دیگه یه جورایی خز شده از بس گفتن و نزدن! البته بنظرمن اینطور نیست که نخوان حمله کنن... چرا میخوان ولی نمیتونن. سی و دو ساله که میخوان ولی نمی تونن... اگه می تونستن شک نکنید تا حالا حمله کرده بودن. اتفاق های عجیب و غریبی مثل طوفان شن طبس رو به یاد بیارید... 

همچنین می بینن که این همه سال از پس امثال حزب الله و نیروهای مقاومت فلسطینی نتونستن بر بیان، دیگه ایران که جای خود داره! البته شک نکنید اگه ایندفعه بی عقلی کنن و حمله کنن، گور خودشون رو کندن! ایران کارشون رو یکسره میکنه به لطف الهی... البته وحدت ما خیلی مهمه تو این شرایط. امریکایی ها اگه بخوان حمله کنن دنبال بهانه نمیگردن، به راحتی یه بهانه ای جور میکنن مثل همین بمب اتم که بهانه مسخره شون برای حمله به عراق هم همین بود. اونا دنبال هوای نمناک میگردن. یعنی وقتی ببینن ما توی داخل به جون هم افتادیم و انسجام نداریم، بهترین فرصته براشون... پس باید بیدار باشیم...


مشایی ... !

در این شرایط که عرض کردم نیاز مهم ما همدلی و تمرکز روی مسائل اساسی کشور است، این آقای مثلا رئیس دفتر، باز هم سر و کله اش پیدا می شود و با چرندیاتی که درباره دین و دیگر مسائل سر هم می کند، نگاه ها را معطوف خود کرده تا مسائل مهم کشور فراموش شود و همگان درگیر پاسخ به خزعبلات او شوند. یا مثلا از آن ور امیراحمدی(دلال رابطه با امریکا که سالها به دستور شخص رهبر انقلاب ممنوع الورود بوده) را دعوت می کند اما مثل آب خوردن دروغ می گوید که او دعوت نشده! جالب است بدانید که یکی از مقامات بلندپایه دولتی چندروز پیش در یک محفل خصوصی گفت که امیراحمدی دعوت شده و اکنون هم در هتل استقلال است! اما مشایی می گوید هرجا می روید دعوت شدن وی را تکذیب کنید!!
( مرتبط: مشائی: باید "مکتب ایران" را معرفی کنیم نه "مکتب اسلام" را ، امام خمینی: نهضت ما اسلامی است قبل از آنکه ایرانی باشد ، سوء استفاده عجیب دشمنان از خزعبلات مشایی ، مشایی: انسان ظرفیت خدا شدن دارد! ، عکس امیراحمدی درکنار کلینتون! ، آیت الله مصباح یزدی: كسي كه بي‌شرمانه مكتب ايران را به‌جاي اسلام معرفي مي‌كند خودي نيست ، سرلشگر فیروزآبادی: اظهارات مشايي انحراف و جرم عليه امنيت ملي است ، مشایی: از سرلشگر فیروزآبادی شکایت می کنم! ، نظر رسایی درباره مشایی ، زاکانی: فتنه جدید را منحرفان فکری و مفسدان اقتصادی در دولت شکل می دهند)

برای رئیس جمهور هم عمیقا متاسفم که عقلش را دست چنین شخصی داده... حالا که بحث رئیس جمهور شد این را هم بگویم که: بخش هایی از سخنرانی آقای احمدی نژاد در جمع ایرانیان مقیم خارج مثبت، حماسی و دشمن شکن بود. اما بنده شخصا استفاده از کلمات و جملات کوچه بازاری و سخیف را اصلا نمی پسندم آن هم برای جایگاهی مانند رئیس جمهور. اما متاسفانه ایشان اصرار به این موضوع دارد!
(مرتبط: آیت الله لاریجانی: ادبیات رئیس جمهور باید متين، فاخر و منصفانه باشد
)


احمدی نژاد قطعا سردار سپاه حضرت مهدی است!!!

چندوقتی است سایتی راه افتاده و درحال تطبیق شخصیت های زمان ظهور حضرت حجت بن الحسن العسکری(عجل الله تعالی فرجه الشریف) با شخصیت های فعلی روی کره زمین است! این سایت در جدیدترین مطلب خود با خوشحالی و قاطعیت تمام، احمدی نژاد را شعیب بن صالح سردار سیدخراسانی و حضرت مهدی معرفی کرده است! (+)

متاسفم برای دوستانی که گول استدلال های ضعیف، سخیف و بی ربط این سایت را می خورند. نمی دانم نویسندگان این سایت چگونه می خواهند جواب حضرت مهدی را بدهند با این دروغ هایی که می نویسند... احتمالا چند روز دیگر هم مشایی و رحیمی می شوند از شهدای پا در رکاب حضرت!! استغفرالله ...
( مرتبط: سوء استفاده از مهدویت در فاز جدید ، دستگاه قضا به دنبال نويسنده مطلب احمدي نژاد شعيب بن صالح است ، پیدا کنید شعیب بن صالح را!)


خودمان را آماده میهمانی خدا کنیم

تا ماه مبارک رمضان چندروزی بیشتر نمونده. چه خوبه که از هم اکنون خودمون رو آماده کنیم. خیلی میشه از این ماه استفاده کرد برای نزدیک شدن به خدا. نمیخوام نصیحت کنم ولی چه خوبه که هممون سعی کنیم علاوه بر روزه غذایی، روزه زبانی و عملی هم بگیریم. هر حرفی را نزنیم و هرکاری را نکنیم. و سعی کنیم این مراقبت به بعد از این ماه مبارک هم منتقل شود.
مرتبط: ویژه نامه ماه مبارک رمضان (آوینی) ، بیانات خواندنی رهبرانقلاب درباره رمضان

رمضان در راه است
اول میخواستم از این طرح های گرافیکی ماه رمضان بذارم؛ اما دیدم یه جورایی تکراریه. و شاید عکس بالا خیلی بهتر و قشنگ تر بتونه اون حس و حال ماه رمضون و لحظه افطار رو منتقل کنه... وای...! هوس نون پنیر گردو چای شیرین سفره افطار رو کردم!

 

راستی چندشب پیش رفته بودم مناجات شعبانیه با نوای گرم سید مهدی میرداماد. یه فرازی از دعا خیلی منو تکون داد:

الهی لو اردتَ هوانی لم تهدنی و لو اردتَ فضیحتی لم تعافنی

خدایا اگر تو اراده خواری من را داشتی به من احسان و لطف نمی کردی. و اگر می خواستی مرا رسوا کنی، به من عافیت نمی بخشیدی

و میرداماد هم گفت:

خدایا تو اگر می خواستی مرا به حال خودم رها کنی و به جهنمت ببری که مرا با علی و فاطمه و حسینت (علیهم السلام) آشنا نمی کردی .....

 

در لحظات قشنگ ماه مبارک رمضان

در وقت سحر و افطار و مناجات و شب زنده داری؛

در وقت نفس کشیدن و نخوردن و خوردن و خوابیدن و آشامیدن...

که همه اش هم در این ماه عبادت است

ما و دیگر دوستان را هم از یاد نبرید...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 0:0  توسط سید روح الله  | 

آقا جان... قربان خاک پایت...

 

عيبي ندارد آقا جان،براي چه مي آيي؟ مگر قدر داني هست؟مگر از شيخ فضل الله قدر داني شد؟ مگر از مرحوم ثقة الاسلام قدر داني شد؟ مگر قدر مرحوم مدرس را دانستند؟ مگر مردم قدر امثال بهشتي ها و آيت ها را دانستند؟ مگر مردم قدر انقلاب خميني و خامنه اي را دانستند؟ از همه اين ها بالاتر ، مگر مردم قدر آقا امير المؤمنين را دانستند؟ البته نه! مردم فهميدند! درک کردندو پشت خميني را خالي نکردند. خامنه اي را در دست انداز فتنه تنها نگذاشتند . نه! مردم ما اهل کوفه نيستند. ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.ما با مردم زمان شیخ فضل الله فرق داریم. راه ما از پسر شیخ فضل الله جداست. ما و پسران بهشتی دو تفکر ضد هم داریم. ما با مردمان مشروطه خواه متفاوتیم. امتحان خود را پس داده ایم . برای آمدنت انتظار کافی نیست. با تمام قوا از نائب شما حمایت میکنیم تا پرچم را به سلامت به دست شما برساند.

آقا جان... قربان خاک پایت... پس کجایی؟...  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 22:40  توسط میثم  | 

برای بهترین مادر؛ و برای فرزند خلفش

خسته بودم. تو تاکسی ون نشسته بودم تا پر بشه و حرکت کنه. یهو حس کردم ماشین مثل یه گهواره تکون میخوره و چپ و راست، و بالا پایین میشه! اولش اعصابم یه نموره خرد شد با خودم گفتم آخه کدوم آدم بیکاریه داره اینجوری ماشین رو تکون میده..! بعد کنجکاو شدم ببینم کار کیه. اینور اونورم رو نگاه کردم خبری نبود. تا اینکه برگشتم عقب رو نگاه کردم دیدم یه بچه نوزاد توی بغل یه مادره و مادر برای آروم کردن بچه داره این کار رو میکنه...

مادر... چه واژه قشنگیه این مادر... میگن خدا ذره ای از مهربونیش رو به مادر داده، مادر اینقدر مهربون و دوست داشتنی شده... دیگه ببین خود خدا چیه...

زیباتر آنجاست که روز ولادت بهترین بانو، و دوست داشتنی ترین مادر دنیا بعنوان روز مادر و زن انتخاب بشه... دختر رسول خدا، همسر علی مرتضی، مادر حسن مجتبی و سیدالشهدا، حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا (صلوات الله و سلامه علیهم). این روز را به همه مخصوصا مادران گرامی تبریک میگویم...

به همین مناسبت یک حدیث زیبا از حضرت زهرا(سلام الله علیها) ذکر می کنم. ایشان می فرمایند: «من اصعد الي الله خالص عبادته، اهبط الله عزوجل اليه افضل مصلحته» یعنی «هرکس عبادت خالصانه خود را به سوی خداوند فرستد، پروردگار نیز برترین مصلحت او را برایش فرو می فرستد.» (بحار الانوار ، ج 70، ص 249 )

السلام علیک ایتها الصدیقة الشهیدة

و در همین روز است ولادت مبارک آیت الله العظمی امام خمینی(ره)، فرزندی خلف از سلاله پاک حضرت ام ابیها(سلام الله علیها). کسی که دنیا را تکان داد... شخصیتی که خیلی ها به برکت وجود او اسلام را شناختند و به آن گرویدند...

... پدر و مادر من ابتدا قصد داشته اند نام مرا «محمد» بگذارند؛ اما از آنجاکه چندماه پس از رحلت امام بدنیا آمدم، نامم شد «سید روح الله»... همچنین نام این وبلاگ رو گذاشتیم «موج روح الله» تا یادآور موج و حرکتی باشد که حضرت روح الله ایجاد کردند. امیدوارم بی لیاقت نباشیم و در الفاظ گیر نکنیم و به معانی برسیم... إن شاءالله


پاورقی:

۱. به امید خدا این هفته در پرشکوه ترین نمازجمعه تاریخ انقلاب به امامت رهبر معظم انقلاب شرکت خواهیم کرد. همچنین در تظاهرات ضدصهیونیستی پس از آن. چشم دشمنان کوردل، کورتر باد با این جمعه و نمازجمعه اش...

۲. مهم: موج وبلاگی 14 خرداد 89 را حتما ببینید.

۳. دو عکس مناسبتی مرتبط و زیبا:

یا فاطمة الزهرا

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 22:39  توسط سید روح الله  | 

جنگل که تمام عشق رامعنا کرد...

 

هرچند هزارها شکایت دارد

جنگل به تبر به زخم عادت دارد

بر روی زمین پر است از ریشه و برگ

از تک تک رنگ ها حکایت دارد

نا مردی هر درخت جنگل سخت است

نا مردی مردمان فضاحت دارد

هر سبز گیاهی از دل جنگل نیست

جتگل ز گیاه هرزه نفرت دارد

با یک دو خدنگ هرگز از دست نرفت

شیرازه هر درخت غیرت درد

نادانی هر گل است و از بلبل نیست

گر در سر خود فکر خیانت دارد

ایام ز پیش آمد و از پس بگریخت

خشکیدن شاخه ها سیاست دارد

بیچاره کسی که از دل جنگل نیست

نشنید که او بر همه نصرت دارد

سالی که نکوست از بهارش پیداست

سالی که از ابتدا صلابت دارد

خرداد ۱۳۸۹


بعد التحریر

- بیت اول از دوست عزیزم محمدرضا ترکی است

- به قول دوست عزیزم مجتبی نادری : هفتاد و یک سال است خیلی ها نمی فهمند...

- ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 15:53  توسط میثم  | 

برای خالی نبودن عریضه

یاس خوشبوی باغ نبوت را چیدند،

و غنچه اش را پرپر کردند...

نفرین حق بر آنان

...

سلام!

ایام فاطمیه رو به دوستان تسلیت میگم.

این روزها درگیر کاری مضاعف! هستم و سرم شلوغه!

فعلا نه وقت نوشتن دارم، نه دل و دماغش رو، و نه حتی سوژه ش رو! خلاصه ببخشید!

راستی میثم هم رفت کربلا... خوش به حالش... منم میخوام... 

التماس دعای مخصوص!

...

در روز حشر حق چو بگوید چه داشتی

سر برکشد حسین و بگوید حساب شد...!

...

این دو عکس رو فروردین امسال گرفتم:

حرم حضرت عباس(علیه السلام)
حرم قمربنی هاشم حضرت ابوالفضل(علیه السلام)


آب نمایی شبیه "کلاه خود" که در بین الحرمین، و نزدیک حرم حضرت عباس بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:22  توسط سید روح الله  | 

پخش فیلم های هالیوودی از صدا سیما؛ خوب، بد، زشت

سیدروح الله: سلام. یکی از دوستان انقلابی و باصفا رو دعوت کردم اینجا بنویسد...

او هم لطف کرد قبول کرد. این هم اولین دستپخت آقا میثم:


همین دیروز بود طبق معمول بعد از استراحت بعد از ظهر یه خورده درس خوندم و مثل همیشه تلویزیون رو روشن کردم. یادم نیست کدام یک از شبکه ها بود اما زیر نویس تلویزیون داشت ساعت پخش فیلم سینمایی آن روز را نشون می داد، حتی فیلم سینمایی های شبکه های دیگه رو هم به صورت زیر نویس نشون داد.چند دقیقه بعدش هم پخش مستقیم بازی فلان تیم با بهمان تیم ساعت ...

توی این چندروزه بعد از عید هر مجله و روزنامه ای که خوندم درباره نقد جناب عزت الله خان ضرغامی و سیمای ایشان هم مطلبی (ولو خیلی مختصر!) نوشته بود بلا استثناء هم همگی درنقد ایشون به پخش فیلم های هالیوودیگیر داده بودند (ازسریال ها بگذریم چون فرصت جدا میخواهد ) و تو بوق کرنا کرده بودند که آی امان ! این داش عزت چه کارها که نمیکند !

-حالاچی کار کرده ؟

-مگه نمیدونی ؟ بدتر از قتل مرتکب شده ! امسال بازهم فیلم های هالیوودی پخش کرده!

من نمیخوام  از عملکرد برادر عزت الله خان ضرغامی دفاع کنم، اما میخوام اینو بگم که مردونه بهتر از علی لاریجانی و محمد هاشمی کارکرده ، درباره محمد هاشمی هیچی نمیگم به دو دلیل: 1-خودم عملکرد ایشون رو از نزدیک به یاد نمی یارم چون اون موقع خیلی بچه بودم! 2-وقتی در باره اون مطالعه میکردم به هیچ نکته مثبتی دست پیدا نکردم مگر اینکه همین ماهواره ها وترویج اونا در زمان اوشون بوده! علی لاریجانی هم بدکار نکرداما به نظر من چند تا مشکل اساسی داشت که ایشالله در یک وقت دیگه اونو آسیب شناسی میکنیم. میرسیم به داش عزت خودمون:

یادمه تا همین سه چهار سال پیش وقتی تابستون می شد تلویزیون یک سری فیلم کلیشه ای پخش میکرد که همیشه هم تکراری بود یعنی قبلاً تلویزیون یکی دوبار نشون داده بود طوری که وقتی فیلم جدید پخش می کرد، فردا صبح با بچه ها همه ش درباره اون فیلم صحبت می کردیم . همیشه هم اول تابستون کارتون ها از سند باد شروع می شد بعدش سرنتی پیتی و پسر شجاع و حنا و فوتبالیستها هم مشتری همیشگی تابستون ها بوداما یه چند سالیه که این رویه دیگه تعطیل شده ، فیلم های سینمایی محصولات دهه ی 90 نیست و تلویزیون یه جذابیت دیگه داره. یعنی وقتی قراره یه فیلم ببینی دیگه نمی گی : اَه ! اینم که ده بار تلویزیون نشون داده ! حتی نسل جدید کارتون ها هم اومدند : لاک پشت های نینجا ... زوروی جدید ... فوتبالیستها در راه جام جهانی و...

سیاست ضرغامی سیاست بدی نیست . درسته ! منم قبول دارم که یک سری اشکلاتی داره اما کلیت خوبی داره .همین که بیننده رو تا حدودی ازپای ماهواره می کشه پای تلویزیون تا یه فیلم جدید با دوبله جذاب و ببینه به نظرشما عالی نیست ؟ این مسئله که گفتم کاملاً واقعیت داره من خودم بین فامیلامون و حتی بین دوستان هم این مطلب رو دیدم اما خوب طبیعیه که یک سری اشکلاتی هم داره مثلاً بعضی فیلما احتیاج به نقادی (مثل شرلوک هلمز و نقاب)متخصصین ( مثل دکتر بلخاری و نادر طالب زاده داشت ) داشت.

یه عده میگن میتونست بهتر از اینا رو پخش کنه! مثلاً چی پخش می کرد خوب بود ؟ اصلاًفیلم های هالیوودی و سریال ها یک قسمتی از برنامه های تلویزیون بود که البته قابل نقد بودن چرا هیچکس درباره مستندهای تلویزیون چیزی نمیگه ؟ قرائت های قرآنی که پخش شد تو تاریخ صدا و سیمای جمهوری اسلامی نظیر نداشت شبکه چهار هم که ترکونده بود ...

علی الحساب هم این سیاست تا حدودی جواب داده(مثل چهارشنبه سوری)

پس انصافمون کجا رفته؟؟!!....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 13:0  توسط میثم  | 

سه تایی های سیدروح الله

از چند هفته پیش، آقای تقی دژاکام یک بازی وبلاگی راه انداخته است. من هم تصمیم گرفتم وارد این بازی جالب بشوم و از همه دوستان وبلاگ نویس هم دعوت می کنم که به این بازی بپیوندند! دوستانی هم که وبلاگ ندارند، می توانند در بخش نظرات، بازی را رونق بدهند.

۱. سفر به داستان: از بین کتاب هایی که خوندم، خاطرات عزت شاهی(+) خیلی برایم تاثیرگذار بوده. خاطراتی جذاب و پرفراز نشیب... از مصاحبت با چنین شخصیتی بسیار لذت می برم و اگر قرار بود سفری داشته باشم، دوست داشتم مثلا لحظه ای همراه آقای عزت شاهی زیر شکنجه های رژیم ستمشاهی قرار بگیرم... هرچند میدونم که تحملش رو ندارم!

راستی جالبه بدونید آقای عزت شاهی اکنون زندگی بسیار ساده ای داره و ماشین ایشون نیز پیکانه...

۲. الف) سه فیلم برگزیده: هنوز هم که هنوزه از کرخه تا راین (ابراهیم حاتمی کیا) رو فراموش نمی کنم و هربار این فیلم را می بینم برایم تازگی دارد. آژانس شیشه ای حاتمی کیا هم همین حکایت را دارد. و اما فیلم سوم هم آواز گنجشک ها (مجید مجیدی) که بتازگی دیدم و بنظرم به زیبایی زندگی صادقانه روستایی رو به تصویر کشیده بود و بسیار آموزنده(+) بود. کتاب قانون (مازیار میری) هم درنوع خودش جالب بود./ فیلم خارجی هم خیلی نمی بینم! اگه ببینم هم اسمش یادم نمیمونه!

ب) سه سریال برگزیده: روزگار قریب، زیر تیغ، تب سرد

۳. سه کتاب برگزیده: راستش از کتابهای خاطرات خیلی خوشم میاد! مخصوصا از نوع مبارزین انقلابی اش! پس خاطرات عزت شاهی رتبه اول رو کسب میکنه! خاطرات احمد احمد دوم میشه! و ارمیا (رضا امیرخانی) هم سوم.

۴. سه قطعه موسیقی برگزیده: آلبوم های بیداد و برآستان جان محمدرضا شجریان و نازنین یار سید حسام الدین سراج

۵. سه تئاتر برگزیده: فکرکنم تا حالا فقط یک تئاتر دیده ام! ولی همان یکی را چندین بار دیده ام! خورشید کاروان بسیار تاثیرگذار است... چیزی شبیه روضه خوانی، اما مصور است...

۶. سه شخصیت سیاسی که بیش از همه دوستشان دارم: تقریبا هرکس در این بازی شرکت کرده، اذعان به سخت بودن این سوال هم داشته است! علاوه بر حضرت امام خمینی و آیت الله خامنه ای، علاقه زیادی هم به سید حسن نصرالله دارم.

اما به قول امید حسینی عزیز "از يك زاويه ديگر، با در نظر گرفتن اين نکته كه عرصه سياست، عرصه اشتباهات، شكست‌ها و موفقيت‌هاست و فارغ از مطلق‌نگري و از همه مهمتر پذيرفتن حق اشتباه افراد،" : آیت الله محمدرضا مهدوی کنی، احمد توکلی و علیرضا زاکانی را انتخاب می کنم که بنظرم در این آشفته بازار سیاست، باتقوا عمل می کنند و خدا را در نظر دارند.

۷. سه نشریه برتر: هفته نامه های پنجره، همشهری جوان و مثلث. ضمنا من هم با برخی دوستان معتقدم که ایران دخت ای کاش تو قیف نمی شد(+)

۸. الف) سه وبلاگ برتر: آهستان، کلاشینکف دیجیتال و طلبه ای از نسل سوم(هرچند دیر به دیر به روز شود) رو انتخاب می کنم.

ب) سه خبرگزاری برتر: ایسنا، فارس و مهر

ج) سه سایت خبری-تحلیلی برتر: الف، جهان و فردا

۹. دعاهایی که بیش از همه دوست دارم: زیارت جامعه کبیره، زیارت امین الله، دعای جوشن کبیر و دعای توسل

۱۰- بدترین اتفاق های سال ۸۸:
* زیر سوال بردن انتخابات عظیم ملت ایران و وارد ساختن اتهامات دروغین به نظام جمهوری اسلامی
* خدشه دار شدن وحدت و یکپارچگی مردم؛ که نتیجه کشکولی از اتفاقات بود
* قانون شکنی ها و بی تدبیری هایی که توسط دولت انجام شد و تبعات سوئی داشت
* کشته شدن چندین هموطن در حوادث پس از انتخابات، سوانح هوایی و ...

۱۱. بهترین اتفاق های سال ۸۸:
* راهپیمایی عظیم ۲۲بهمن که چشم فتنه را کور کرد
* حماسه ۹ دی
* انتخابات بی نظیر ۲۲خرداد و «نه» بزرگ مردم به مدعیان دروغین خط امام
* مشخص شدن مرز بین انقلابیون واقعی و منافقین

۱۲. جاهایی که وقتی دلم می گیرد، دوست دارم به آنجا بروم: حرم حضرت معصومه و حرم امام رضا علیهم السلام (اگر امکانش باشد) ، مسجد، زیارتگاه شهدا

۱۳. الف)سه تیم فوتبال مورد علاقه من: پرسپولیس، ذوب آهن و تراکتورسازی

ب) سه تیم خارجی: آرسنال، بارسلونا و آث میلان

۱۴. الف) سه هنرمند برتر: محمود فرشچیان، مجید مجیدی و مهران مدیری

ب) سه چهره ورزشی برتر: کریم باقری، عادل فردوسی پور و هادی ساعی

 

شاید بازم تکمیل ترش کنم...!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 16:51  توسط سید روح الله  | 

سفرنامه کربلا

سلام دوستان...
سفر بسیار خوبی داشتم به عتبات عالیات. جای همه دوستان خالی... یادتون بودم و دعا کردم که بزودی مشرف بشین...
این سفر همه اش خاطره بود... تلخی هایش هم شیرین بود...
بعضی از خاطرات سفر را برایتان نقل می کنم. چند عکس زیبا هم گذاشتم.

لحظات به یاد ماندنی

امسال بهترین لحظه تحویل سال رو تجربه کردم! فکرش رو بکن! در صحن حرم آقا امام حسین(علیه السلام) هزاران ایرانی همنوا و همصدا با یکدیگر، «زیارت امام حسین و وارث» و «دعای توسل» خوانان، و «لبیک یا حسین» و «یامقلب القلوب...» گویان، و اشک ریزان، وارد سال ۱۳۸۹ بشن...
مراسم که تموم شد باران شکلات بود که می بارید! خیلی ها با خودشان شکلات آورده بودن و بین هموطنان و دیگر زائرین تقسیم می کردن...
یه نکته جالب دیگه اینکه من بخاطر اینکه شال سبز(بعنوان سید بودن و همچنین برای تبرک کردن به حرم ها) انداخته بودم، پس از تحویل سال، آماج ماچ و بوسه های هموطنان عزیزم قرار گرفتم! که لطف خاصی به سادات دارن...

حرم حضرت عباس و امام حسین(علیهم السلام)
در کربلا از پنجره هتلمان حرم حضرت عباس(حرم نزدیکتر) و حرم امام حسین(حرم دورتر) پیدا بود...

یه خاطره جالب دیگه: بدلیل اینکه کمی دیرتر از نیمه شب به کاظمین رسیدیم، بدلیل مسائل امنیتی اجازه ورود به شهر با ماشین را بهمان ندادند و تا صبح در ماشین خوابیدیم... حرم را از دور می دیدیم...

* در حرم کاظمین دو حدیث زیبا دیدم و نوشتم:
 
امام موسی کاظم(ع): الماشی فی حاجة اخیه کالساعی بین الصفا و المروه. و قاضی حاجاته کالرامی فی سبیل الله یوم بدر و احد
کسی که برای رفع نیاز برادر دینی اش حرکت می کند، مانند سعی کننده بین صفا و مروه است. و کسی که موفق به برآورده کردن حاجت وی شود، مانند کسی است که در جنگ بدر و احد در راه خدا جنگیده است.
 
امام موسی کاظم(ع) : المؤمن مثل كفتی المیزان ، كلما زید فی ایمانه زید فی بلائه
مؤمن همانند دو كفه ترازوست، هرگاه به ایمانش افزوده می شود، مشکلاتش [و آزمایش های الهی از وی] هم بیشتر می شود.

کاظمین - حرم امام موسی کاظم و امام جواد(علیهم السلام)
کاظمین - حرم امام موسی کاظم و امام جواد (علیهم السلام)


* یکی دیگر از لحظات بیادماندنی باران زیبایی بود که بعد از نماز ظهر در حرم امیرالمؤمنین حضرت علی(علیه السلام) بارید...

من کلا هم با حرم امیرالمومنین از همه جا بیشتر حال می کنم... انصافا راست میگن که «ایوان نجف عجب صفایی دارد...»

نجف - حرم حضرت امیرالمومنین علی(علیه السلام)
نتونستم از حرم امیرالمومنین، عکس بگیرم. این عکس رو با جستجوی اینترنتی پیدا کردم.

 در دیوارهای چهار طرف ضریح حضرت امیرالمومنین(علیه السلام)، اشعار مختلفی نوشته شده بود. یکی از آنها که بنظرم بسیار زیبا آمد را یادداشت کردم...

لو لم یکن فی صلب آدم نوره / لما قیل قدما للملائکة اسجدوا

و لولاه ما قلنا و لا قال قائل / "لمالک یوم الدین"، "ایاک نعبدوا"

اگر نور او [حضرت علی علیه السلام] در وجود حضرت آدم نبود، [توسط خدا] به ملائکه گفته نمی شد که به آدم سجده کنید...

و اگر او [حضرت علی علیه السلام] نبود، نه ما و نه هیچکس دیگر، به «مالک یوم الدین»(یعنی خدا)، «ایاک نعبدوا» نمی گفتیم. (یعنی خدا پرست نبودیم). مرحوم شهریار هم در شعرش همین را می گوید:

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین / به علی شناختم من به خدا قسم خدا را


حضور چهره های سیاسی در کربلا

از آقایان آیت الله محمد ناصری، سید علی اکبر حسینی و محسن قرائتی(اساتید اخلاق)، احمد جنتی، سید محمود علوی و محمد مومن(از اعضای مجلس خبرگان)، علی سعیدی(نماینده ولی فقیه در سپاه)، محمدحسین رحیمیان(نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید)، غلامحسین الهام* و علیرضا زاکانی گرفته تا علی اکبر محتشمی پور، مجید انصاری و مصطفی کواکبیان*... رو در طول سفر عتبات عالیات دیدیم!

راستی محسن رضایی هم با کاروان ما بود! البته اشتباه نکنید، اسم پسر مدیر کاروانمون محسن رضایی بود! که امسال سومه و میخواد دیپلمش رو بگیره. یه کاغذ A4 هم با خودش آورده بود که خودش و دوستانش امضا کرده بودن و از امام حسین خواسته بودن که کمکشون کنه راحت و با معدل خوب دیپلمشون رو بگیرن. اون کاغذ رو انداخت توی ضریح آقا...

درد دل یک جانباز با محتشمی پور

جمعه 28 اسفند 1388 نزدیک ظهر، در سامرا بودیم. حرم حضرت امام هادی و امام حسن عسگری(علیهم السلام) و سرداب غیبت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زیارت کردیم.

بدلیل مشکلات امنیتی خیلی از کاروانها سامرا نمی برن؛ ما هم که رفتیم 3-2 ساعت بیشتر اونجا نبودیم. درهمین فرصت کم، یک اتفاق جالب و قابل ذکر پیش اومد. بعد از زیارت، دیدم آقای علی اکبر محتشمی پور نزدیک کفشداری ایستاده و 4-3 نفری هم او را احاطه کردن و درحال صحبتن. وقتی خودم رو بهشون رسوندم، صحبتشون تموم شده بود و آقای محتشمی پور رفته بود.
از اون 4-3 نفر پرسیدم: «داشتین چه صحبتی می کردین؟»
یکی از اونها که لهجه اصفهانی داشت و جانبازی نابینا بود و دوستانش دستش را گرفته بودند گفت: «حرف دلم رو زدم...»
گفتم: «حرف دلتان چه بود؟»
گفت: «به آقای محتشمی پور گفتم: اینجا نزد این دو امام عزیز و حضرت بقیة الله، تعهد بدین که شما و دوستانتون، بیش از این دل رهبری و انقلاب رو به درد نیارین...»
گفتم: «محتشمی پور چه گفت؟»
گفت: «هیچ نگفت... حرفی برای گفتن نداشت...» *

مناظره کوتاه من و مجید انصاری!

اولین روز سال 1389 پس از اقامه نمازجماعت ظهر و عصر در صحن حرم امام حسین(علیه السلام)، آقای مجید انصاری رو دیدم! کنار او نشستم و پس از سلام و تبریک سال نو، جریان صحبت آن جانباز با آقای محتشمی پور رو تعریف کردم و گفتم: «من هم میخواستم توصیه اون جانباز عزیز رو به شما بکنم...» آقای انصاری اولش میگفت اینجا درکنار مرقد آقا امام حسین خیلی تمایلی ندارم به به بحث سیاسی و از این تعارفات... ولی بعدش شروع کرد در مناقب آقای محتشمی پور صحبت کردن که بله این آقا دستش را در راه فلسطین و ارزشهای انقلاب عطا کرده... حزب الله لبنان رو ایشون تاسیس کرده...! و از این صحبتها... من هم گفتم «ملاک حال فعلی افراده، مواضع و عملکرد ایشون در جریانات اخیر در راستای کمک به جریان ضدانقلاب تمام شده است.» و درواقع همه آن رشته ها رو پنبه کردم!
آقای مجید انصاری در قسمتی از صحبتش گفت: «بعضی به اسم دفاع از رهبری دارن به ایشون ضربه میزنن» حدس زدم منظورش آقای احمدی نژاد باشه؛ پرسیدم منظورتون کیه؟ گفت: «حالا نمیخوام وارد مصادیق بشم!»

درمورد اطاعت از رهبری پرسیدم. گفت: «اگر ایشون به مسئله ای حکم کنند، ما لازم الاجرا می دانیم.» گفتم: «به عمل کار برآید، نه به حرف...»
گفتم: «قبول دارید که ادعای اطاعت از رهبری، و همزمان دوستی با آقای موسوی و کروبی، با هم جمع نمی شود؟» درکمال تعجب گفت: «خیر!»

البته ایشون حرفهای خوبی هم می زد؛ که اگر ایشون و دوستانشون به همین حرف واقعا عمل می کردند، وضع خودشون و مملکت خیلی بهتر بود. گفتش که: «تو شرایط فعلی حتی اگر کسی این حکومت و این مسئولین رو قبول هم نداره، اما «ایران» براش مهمه، نباید کاری کنه که باعث تضعیف حکومت بشه.» البته ایشون گفت «ایران» ولی من می گویم در درجه اول «اسلام» و سپس «ایران». هرچه باشد، الان جمهوری اسلامی ایران، پرچم دار اسلام در دنیا به حساب میاد.
خواستم سوال بعدی رو بپرسم که آقای انصاری با من دست داد و بی مقدمه گفت: «خداحافظ شما!» و رویش رو برگردوند به طرف دیگه و مشغول صحبت با چند نفر دیگه شد! البته فکر کنم آنها هم منتظر بودند تا انتقاداتشون رو مطرح کنن...


چند عکس دیگر...

حرم حضرت عباس و امام حسین(علیهم السلام)
این عکس را هم از پنجره هتلمان گرفتم... موقع غروب آفتاب...

حرم حضرت امام حسین (علیه السلام)
بین الحرمین - حرم حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)

حرم حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام)
بین الحرمین - حرم حضرت عباس (علیه السلام) - موقع طلوع آفتاب...

کبوتران بین الحرمین - حرم حضرت عباس (علیه السلام)
کبوتران بین الحرمین - حرم حضرت عباس (علیه السلام)

کبوتران بین الحرمین
اونجا که گنبدش طلاست... با کفتراش پر بزنم... دوستش دارم... اماممه... در خونشو در بزنم...


یک wallpaper زیبا

عکس زیر را هم با کیفیت بالا برای استفاده بعنوان پیش زمینه دسکتاپ(wallpaper) قرار می دهم. برای دریافت  اینجا را کلیک کنید

حرم حضرت عباس قمربنی هاشم(علیه السلام)

 

یک فیلم زیبا

وسط سینه من نوشته بین الحرمین / نصف قلبم با ابوالفضل نصف دیگر با حسین

بین الحرمین بسیار باصفاست. یک فیلم یک و نیم دقیقه ای از بین الحرمین گرفتم:

مشاهده فیلم (حجم: 2 مگابایت) 

این هم یک عکس هوایی زیبا از بین الحرمین(+)


زیرنویس:

۱. * بازتاب این مطلب وبلاگ در تابناک و فارس

    * خاطره ای جالب درباره ارادت ارامنه به امام حسین (علیه السلام)

    * العربیه هم فریب دروغ 13 درباره الهام را خورد

    * محتشمی پور برکنار، و شیخ الاسلام جانشین وی شد

    * روایت کوتاه کواکبیان از دیدارش با آیت الله سیستانی

    * مصاحبه روزنامه بهار با مجید انصاری (18فروردین)

۲. اصولا من و این آقای عزیزمحمدی آبمان توی یک جوی نمی رود! آن از روز عرفه که دقیقا همزمان با شروع دعای عرفه، بازی می گذارد. این هم از امروز (۱۴ فروردین) که ساعت ۱۹:۴۸ اذان مغرب به افق تهران است؛ ساعت ۱۹:۵۰ بازی پرسپولیس-سایپا را گذاشته است. و کارهایی از این دست... بنظرمن این نوع برنامه ریزی ها، نوعی بی اعتنایی و بی احترامی به شعائر دینی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 21:16  توسط سید روح الله  | 

عشق شهدا به حضرت سیدالشهداء

نوشتن و گفتن و یاد کردن از شهدا، زمان و مکان و موقعیت خاصی نمی طلبد؛ هرزمان که دلت را متوجه کنی، می توانی با شهدا ارتباط برقرار کنی، حرف بزنی، درد دل کنی... این روزها هم که فصل سفرهای راهیان نور است. ۲۲ اسفند هم روز بزرگداشت شهداست. پس نوشتن از شهدا، مناسبتی دوچندان دارد...

اخیرا کتاب جالبی به دستم رسید با نام «خط عاشقی» که شامل خاطراتی جالب و تکان دهنده است درباره عشق شهدا به حضرت سیدالشهداء(علیه السلام). چند خاطره آن کتاب را برایتان انتخاب و تایپ کردم...

  * پست نگهبانیش افتاده بود نیمه شب. سر پست نشسته بود رو به قبله، و اطرافش رو می پائید. داشت با خودش زمزمه می کرد. نفر بعدی که رفت پست رو تحویل بگیره دید مهدی با صورت افتاده رو زمین. خیال کرد رفته سجده هرچی صداش زد، صدایی نشنید. اومد بلندش کنه؛ دید تیر خورده توی پیشونیش و شهید شده...
فکر شهادتش اذیتمون می کرد، هم تنها شهید شده بود هم ما نفهمیده بودیم. خیلی خودمون رو خوردیم و ناراحت بودیم... تا اینکه یه شب اومده بود به خواب یکی از بچه ها و گفته بود: «نگران نباشید، همین که تیر خورد به پیشونیم، به زمین نرسیده، افتادم توی آغوش آقام امام حسین(علیه السلام) ....» «شهید مهدی شاهدی – راوی: همرزم شهید»

راهیان نور
اردوی راهیان نور - اسفند ۱۳۸۴ - عکاس: سید روح الله

  * هم مداح بود هم شاعر اهل بیت(علیهم السلام). می گفت: «شرمنده ام که من با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود...»
بعد شهادت وصیت نامه ش رو آوردند. نوشته بود قبرم رو توی کتابخونه مسجد المهدی کندم. سراغ قبر که رفتند دیدند به هیکلش کوچیکه. وقتی جنازه ش اومد، قبر اندازه ی اندازه بود، اندازه ی تن بی سرش...«شهید شیرعلی سلطانی – راوی: مداح اهل بیت حاج کاظم محمدی»

  * یه دستش قطع شده بود، اما دست بردار جبهه نبود. بهش گفتند: «با یه دست که نمی تونی بجنگی، برو عقب.» می گفت: «مگه حضرت ابوالفضل(علیه السلام) با یک دست نجنگید؟ مگه نفرمود: "والله إن قطعتموا یمینی، إنّی احامی ابداً عن دینی"»
عملیات والفجر4 مسئول محور بود. حمید باکری بهش ماموریت داده بود گردان حضرت ابوالفضل(علیه السلام) رو از محاصره دشمن نجات بده. با عده ای از نیروهاش رفته به سمت منطقه ماموریت.
...لحظه های آخر که قمقمه رو آوردن نزدیک لبای خشکش گفته بود: «مگه مولایمان امام حسین(علیه السلام) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم؟!»
شهید که شد، هم تشنه بود هم بی دست... «شهید شاپور برزگر گلمغانی»

  * بعد از 16سال جنازه ش رو آوردند. خودم توی گلزار شهدای قم دفنش کردم. عملیات کربلای4 با بدن مجروح اسیر شد. برده بودنش بیمارستان بغداد. هونجا شهید شده بود، با لب تشنه.
بعد این همه سال هنوز سالم بود! سر، صورت و محاسن از همه جا تازه تر.
یاد شبای جبهه و گردان تخریب افتادم. بلند می شد لامپ سنگر رو شل می کرد همه جا که تاریک می شد شروع می کرد به خوندن: «حسینم وا حسینا...». می شد بانی روضه امام حسین(علیه السلام). آخر مجلس هم که همه اشکاشون رو با چفیه پاک می کردن محمدرضا اشکاش رو می مالید به صورتش... دلیل تازگی صورت و محاسنش بعد از 16سال همین بود اثر اشک امام حسین(علیه السلام). «شهید محمدرضا شفیعی – راوی: حاج حسین کاجی»

  * خیلی بی تابی می کرد، منتظر دستور حمله بود. پشت پیراهنش با خط قرمز نوشته بود: «یا کربلا، یا شهادت، یاحسین(علیه السلام) ما داریم می آییم». دستور حمله که صادر شد زدیم به دل دشمن. خیلی طول نکشید که عباس شهید شد. اونقدر آتیش دشمن شدید بود که مجبور شدیم عقب نشینی کنیم. بدن عباس ۴۰روز زیر آتیش دشمن موند. روز عاشورا بود که آوردنش.... «شهید عباس زمانی - راوی: محمد زمانی»

  * 15 روز بود که بیهوش افتاده بود روی تخت. گفتند به هوش اومده خودتون رو برسونید. با پدرش رفتیم بیمارستان. انگار داشت اشاره می کرد. تشنه بود. آب که به لبش رسید حالش عوض شد. شاید یاد تشنگی امام حسین(علیه السلام) افتاده بود. شروع کرد به «یا حسین» گفتن... بعد از 15 روز بیهوشی این اولین کلمه ای بود که به زبون آورد. هنوز داشت یاحسین می گفت که شهید شد... «شهید حسین قلی پور اسحاق – راوی: مادر شهید»

  * اومده بود مرخصی. نصفه شب بود که با صدای ناله ش از خواب پریدم. رفتم پشت در اتاقش. سر گذاشته بود به سجده و بلند بلند گریه می کرد؛ می گفت: «خدایا اگر شهادت رو نصیبم کردی می خوام مثل مولایم امام حسین(علیه السلام) سر نداشته باشم. مثل علمدار حسین(علیه السلام) بی دست شهید شم...»
وقتی جنازه ش رو آوردند، سر نداشت. یک دستش هم قطع شده بود، همون طور که دوست داشت. مثل امام حسین، مثل حضرت عباس.... «شهید ماشاءالله رشیدی – راوی: پدر شهید»

  * شب عملیات اومد توی خاکریز شروع کرد به جنگیدن. مثل یه بسیجی ساده. قرار بود گردان سیدالشهدا بیاد کمکمون اما خبری نشد. فقط بیسیم چی شون اومد و گفت: «گردان نتونست بیاد.» علی تجلایی رفت برای بررسی موقعیت خاکریز بعدی. حدودا پانزده متر با ما فاصله داشت. دسید سر خاکریز. تا یه لحظه برای دیدن منطقه بلند شد، تیر خورد توی قلبش... آروم افتاد روی خاکریز. لحظه های آخر با دست اشاره ای می کرد... انگار آب می خواست، اما هیچکس آب همراهش نبود... آخه خودش سفارش کرده بود:
«قمقمه هایتان را پر نکنید، ما به دیدار کسی می رویم که تشنه لب شهید شده است...» «شهید علی تجلائی – راوی: همرزم شهید»

راهیان نور
اردوی راهیان نور - اسفند ۱۳۸۴ - عکاس: سید روح الله

  * عملیات والفجر مقدماتی احمد شهید شد. یک سال بعد توی عملیات خیبر، ابوالقاسم شهید شد. می گفت: «امام حسین(علیه السلام) توی کربلا برای اسلام 72 تا شهید داد، حالا نوبت ماست...» وقتی همسرش علی تلخابی توی والفجر8 شهید شد، گفت: «همه زندگیم فدای امام حسین... از خدا می خوام منم شهید شم...»
سال 1366 توی مکه، کنار خونه خدا، رفت توی صف اول مراسم برائت از مشرکین....
شد «شهیده حاجیه خانم کبری تلخابی – راوی: خاطرات شفاهی اقوام»

  * خیره شده بود به آسمون. حسابی رفته بود توی لاک خودش. بهش گفتم: «چی شده محمد؟» انگار که بغض کرده باشه، گفت: «بالاخره نفهمیدم «إرباً إربا» یعنی چی؟ می گن آدم مثل گوشتِ کوبیده می شه... یا باید بعد از عملیات کربلای5 برم کتاب بخونم یا همین جا توی خط بهش برسم...»
توی بهشت زهرا که می خواستند دفنش کنند، دیدم جواب سؤالش رو گرفته. با گلوله توپی که خورده بود روی سنگرش... «شهید محمد شکری – راوی: همرزم شهید»

  * امام جماعت واحد تعاون بود. بهش می گفتند «حاج آقا آقاخانی». روحیه ی عجیبی داشت. زیر آتیش سنگین عراق، شهدا رو منتقل می کرد عقب. توی همین رفت و آمدها بود که گلوله مستقیم تانک سرش رو جدا کرد. چند قدمیش بودم. هنوز تنم می لرزه وقتی یادم میاد... از سرش بریده ش صدا بلند شد: «السلام علیک یا اباعبدالله»

  * می خواستم برم کربلا زیارت امام حسین(علیه السلام). همسرم سه ماهه حامله بود. التماس و اصرار که منو هم ببر، مشکلی پیش نمیاد. هرجوری بود راضیم کرد. با خوم بردمش. اما سختی سفر به شدت مریضش کرد. وقتی رسیدیم کربلا، اول بردمش دکتر. دکتر گفت: احتمالا جنین مرده... اگر هم هنوز زنده باشه، دیگه امیدی نیست، چون علائم حیات نداره...
وقتی برگشتیم مسافرخونه، خانم گفت: من این داروها رو نمی خورم! بریم حرم. هرجوری که می توانی منو برسون به ضریح آقا. زیر بغل هاش رو گرفتم و بردمش کنار ضریح. تنهاش گذاشتم و رفتم یه گوشه ای واسه زیارت.
با حال عجیبی شروع کرد به زیارت. بعد هم خودش بلند شد و رفت تا دم در حرم. صبح که برای نماز بیدارش کردم، با خوشحالی بلند شد و گفت: چه خواب شیرینی بود! الان دیگه مریضی ندارم! بعد هم گفت: توی خواب خانمی رو دیدم که نقاب به صورتش بود، یه بچه ای زیبا رو گذاشت توی آغوشم.
بردمش پیش همون پزشک. 20دقیقه ای معاینه کرد. آخرش هم با تعجب گفت: یعنی چه؟ موضوع چیه؟ دیروز این بچه مرده بود. ولی امروز کاملا زنده و سالمه! اونو کجا بردید؟ کی این خانم رو معالجه کرده؟ باور کردنی نیست، امکان نداره!؟
خانم که جریان رو براش تعریف کرد، ساکت شد و رفت توی فکر...
وقتی بچه به دنیا اومد، اسمش رو گذاشتیم: محمد ابراهیم. «محمدابراهیم همت – راوی: پدر شهید»

  * عید اون سال با شب ولادت آقا امام رضا(علیه السلام) یکی شده بود. توی سنگر بچه های لشگر 31 عاشورا جشن گرفته بودند. آخر مراسم نوبت من شد که بخونم. دست به دامن آقا قمر بنی هاشم شدم. عرض کردم: «ارباب شما مزه ی شرمندگی رو چشیدید. نذارید ما شرمنده خانواده شهدا بشیم.»
فردا صبح از بچه ها پرسیدم: «رمز حرکت(تفحص) امروز به نام کی باشه؟» فکر می کردم چون روز ولادت امام رضاست همه می گن: «امام رضا(علیه السلام)» اما حاج آقای گنجی گفت: «یا اباالفضل(علیه السلام)» گفتم: «امروز ولادت امام رضاست...» گفت: «دیشب به آقا ابوالفضل متوسل شدیم، امروز هم به اسم اون حضرت می ریم تا از دستشون عیدی بگیریم...»
دست به کار شدیم. بعد از چند دقیقه اولین شهید پیدا شد. خوشحال شدیم. اسم شهید هم روی کارت شناسایی ش بود هم روی وصیت نامه ش:
«شهید ابوالفضل خدایار، گردان امام محمدباقر(علیه السلام)، گروهان حبیب از کاشان»
بچه ها گفتند: «توسل دیشب، رمز حرکت امروز و اسم شهید با هم یکی شده.» بی اختیار به زبونم جاری شد که اگه اسم شهید بعدی هم ابوالفضل بود، اینجا گوشه ای از حرم آقاست.
...داشتم زمین رو می کندم که دیدم حاج آقا گنجی و یکی دیگر از بچه های سرباز پریدند داخل گودال. از بیل میکانیکی پیاده شدم. ...خیلی عجیب بود! یک دست شهید از مچ قطع شده بود. پلاکش رو که استعلام کردیم گفتند:
«شهید ابوالفضل ابوالفضلی، گردان امام محمدباقر(علیه السلام)، گروهان حبیب از کاشان....» (راوی: محمد احمدیان)

این کتاب با قطع جیبی توسط انتشارات «ناظرین» و «آرام دل» چاپ شده است.
مراکز پخش این کتاب(آنطور که پشت جلدش نوشته شده):
تهران، میدان انقلاب، خیابان کارگر جنوبی، خیابان شهدای ژاندارمری، مجتمع ناشران کوثر. تلفن: ۶۶۹۷۱۶۹۷
قم، خیابان ارم، بعد از پاساژ قدس، طبقه فوقانی داروخانه نصر. تلفن: ۷۷۳۹۰۱۲ - ۰۲۵۱

خط عاشقی ادامه دارد و بزودی، خاطرات عشق شهدا به حضرت زهرا(سلام الله علیها) و امام رضا(علیه السلام) را هم منتشر می کند. گردآورنده خط عاشقی، حاج حسین کاجی(رزمنده اهل قم) است.

 


زیرنویس:

۱. یه خبر خوب: کلاس کار ما یه کمی بالا رفت! از این به بعد میتونید با این آدرس وارد وبلاگ بشین! :

 www.13571122.ir

۲. معرفی سایت: پیشنهاد میکنم توی اوقات فراغت نوروز یه سری به این چندتا سایت بزنین:
نت ایران، بیشمار، و نویسه. که شبکه های اجتماعی هستن مثل فیسبوک، ولی از نوع وطنی و ارزشی!
والاترین هم نسخه انقلابی سایت ضدانقلاب «بالاترین» هست. (البته این سایتها هنوز نقایص زیادی داره و کارش نگرفته، ولی ما انقلابی ها باید با حضورمون، فضای سایبری رو از چنگال ضدانقلاب بیرون بیاریم.)
روضه هم برای یکی از آشنایانه که سبکی نو در طراحی مذهبی رو ارائه کرده.
ضمنا برای اینکه خلاء وبلاگ «موج روح الله» در ایام نوروز تا حدودی برایتان پر شود، () آهستان رو پیشنهاد می کنم. امید حسینی عزیز، شخصی فعال و آگاه است.

۳. باز هوای حرمت آرزوست... إن شاءالله عازم بهشت هستم! کربلا...!

۴-۳ روز قبل از سال نو میریم(با پدربزرگ و مادربزرگ عزیزم)؛ تا اواخر تعطیلات... از همه دوستان حلالیت می طلبم. حتما یادتون هستم و دعاگو، اگر قابل باشم... شما هم هرجا بودید ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنین...
سال نو رو هم پیشاپیش تبریک میگم و آرزوی سالی توأم با سعادت و سلامت، معنویت و موفقیت براتون دارم.

یا علی... خدا نگهدار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 17:56  توسط سید روح الله  |