تبليغاتX
موج روح الله

موج روح الله

‌نوشته های جورواجور سه جوان نسل سومی!

امسال پرچممان رنگ سرخ نداشت...

این روزها بچه های حقوق دم از قاچاق قانون میزنند،
 و طلبه ها ...
ترسم از ارتداد است.
«اللهم ارنی الاشیاء کماهی»
آنهم کبابی
کنار سواحل هاوایی
آخرش هم جمهوری ایرانی


§                      
خدا شاعران را خیر دهاد
که سال2012 را به تصویر میکشند
و ازچمن های آسمان دم میزنند
و پنجره های زمان
و روزهای سبز خزان.

§                      
جوانان وطن

به تفنگت را زمین بگذار رسیده اند

وعزاداران خداجوی حسینی
باسلطان عشق «ندا» شور میگیرند.
وبانوان مدال آور کشورمان
تابوت غیرت حمل میکنند.
«رحم الله من یقرء الفاتحه مع الصلوات»

§                      
و حاج آقا سفارش لباس میدهند،
تا دکمه شان را ببندند.
یادم نبود که امام حسین علیه السلام با 72 تن شهید شدند،
تا گناهان شیخ ورم کرده را بشویند.
با این حساب شیخ تا آخر عمر معصوم است.
مارا به چوب و رخت شبانی فریفته
یاد پروین به خیر...
 
§                      
امسال پرچممان رنگ سرخ نداشت.
خاله ام وقتی از مکه آمده بود،
پیش پایش دو کفتر پر دادیم.
چه خاطرات قشنگی داشت،
با فروشگاههای زنجیره ای« بن داوود»
میگفت:
«سیب آنجا سبز است
                    اینجا سیب را هم سیاسی کرده اند ،سرخ»

§                      
امسال پرچممان رنگ سرخ نداشت.
نویسندگانمان با جوهر بیت المال ،روی عمامه
فیلمنامه« دموکراسی در روز روشن » می نوشتند.
بیت المال؟!
بیت المال چیست؟!
یا ایها العزیز
 در پشت میز
 با کت شلوار تمیز
 در کیسه سوراخ ما هم اندکی بریز.

§                      
چند وقتی است سیب زمینی ارزان شده
با این خشکسالی این یک فقره کم که نشده هیچ زیاد هم آمده.
شنیده ام در مترو «دفتر اسناد رسمی» زده اند.
-از طرف ستاد امر به معروف ونهی از منکر-

§                      
حالم این روزها خوب خوب است
تازه در بورس مسلمان شده ام.
قبله ام صندلی است.
سجده گاهم میز است.
من نمازم را وقتی میخوانم،
که اذانش را گفته باشد ارقام
در حساب بانکی.
پول از کل نمازم پیداست.
من نمازم را پی تکبیره الاحرام دلار میخوانم.
در قنوتم گوییم:
« اللهم ارزقنا رزقا واسعا واسعا واسعا»
یاد سهراب به خیر...

§                      
«اللهم عجل لولیک الفرج»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 13:51  توسط کمیل  | 

شعر پرواز

بلبلان در باغ آهنگی پریشان میزنند

غنچه های تشنه تنها حرف باران میزنند

 

باغبان را گو که باید فکر آتش را کند

بعد از این آتش به دامان گلستان میزنند

 

ساقه ها نی میشوند و در مسیری سوزناک

غنچه ها پرپر که سیلی نانجیبان میزنند

 

ابر بر صورت بکش پیشانیت دل میبرد

سنگ بر پیشانیت ای ماه کنعان میزنند

 

با پرستوهای بی سر شعر پروازی بخوان

بی پر و بی بال، پر تا کوی جانان مبزنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 13:54  توسط کمیل  | 

عمو کجاست؟؟؟؟

سکوت کرد و نگاهی به آفتاب انداخت

 نگاه کرد به ماه دلش به شور افتاد

 وکودکان حرم بغض کرده میدیدند

سوال، زمزمه، بابا اجازه خواهد داد؟

 

دوباره بوی عطش از لبان خشک وزید

 نه آب بود نه باران فقط حسین گریست

 گریست تاکه بگویید به غیر قطره اشک

 برای خشکی لبها دواء و مرحم نیست

 

عجیب بود که ماهی ستاره میریزد

به امر سرور خود مشک آب میخواهد

زبان الکن من قاصر است از گفتن

که این حماسه غزلهای ناب میخواهد

 

رکاب زد به لب شط ، و مشک را پر کرد

نگاه کن به فراتی که مثل مجنون شد

پر التهاب و پر از شور پس چرا سرخ است؟

 برا ی بوسه لب های او دلش خون شد

فرات غرق عطش سوخت در آتش

نخورد قطره آبی ز خشک لبهایی

هنوز گریه کنان می رود پس از صد قرن

بدون ماه به سر برده روز و شب هایی

 

غزال شد به دل نخلهای نخلستان

ببین به وزن غزل چارپاره میگوییم

میان نخلها همگی میروم، ومیگردم

 وقطعه قطعه از آن ماه پاره میگوییم

 

ببین که عاشق شیدا به پای معشوقش

 نداند از سر و دستان کدام اندازد

 دو دست داد و تیری که خواست تاعباس

 به کردگار نگاهی مدام اندازد

 

به روی خاک تمامی آفتاب افتاد

زدست کاتب تقدیر هم قلم افتاد

دلش شکست و بغضی ز گوشه چشمش

چکید خواست بگوید حسین علم افتاد

 

قلم شکست چه گویم قلم کمر خم کرد

چو  دید کوه به قد خمیده می آید

نه من که عالم امکان همه عزادارند

و گل بهار گریبان دریده می آید

 

هنوز می رسد آوای یا اخا ادرک

هنوز بوی عطش میرسد از آن لبها

هنوز دخترکی بغض کرده میگوید

عمو کجاست؟ نمی خواهم آب ای بابا

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 11:2  توسط کمیل  | 

محرم آمد و ...

نام مــن ســربــاز کـوی عتـــرت است

دوره آمـــــوزشـی ام هیئـــت اســـت

پــادگــانم چــادری شــد وصــــلــه دار

سـر درش عـکــس عـــلـی با ذوالفـقار

ارتـــش حیـــــدر مــــحـــل خــدمـتــم

بهـــر جـــانبـــازی پـی هــر فــرصــتـم

نقـش سردوشی من یا فاطــمـه است

قمـــقمـــه ام پــر ز آب علقــمـه است

رنگ پیراهــن نــه رنــگ خـاکـی اسـت

زینب آن را دوختـــه پس مشکی است

اســم رمــز حمـــله ام یـــاس عــلــی

افســـر مــافوقم عبـــاس عــلـــی (ع)

 

حرم حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 22:59  توسط سید روح الله  | 

سیاه ست زدگی !

 

ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست

بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست

در داستان گلعنبر نُه بار بچّه زایید

نُه تا همه پسر شد گفتند این سیاسی ست

دل می خورند و قلوه خوبان شهر با هم

تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست

هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد

لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست

یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش

تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست

دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند

یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست

یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست

بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست

اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است

گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست

گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست

کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست

روزی کنار دریا موجی عظیم آمد

شلوار شیخ  تر شد گفتند این سیاسی ست

در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد

دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست

عطّار نسخه ای بست گفتند شبهه ناک است

خیّام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست

شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست

آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست

علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 14:36  توسط سید روح الله  |