- عرض سلام دارم خدمت همه دوستان و عذرخواهی به خاطر کم کاری ام در امر وبلاگ نویسی!
- تابستان امسال قسمت شد رفتیم سوریه و مشهد. جایتان خالی خیلی خوب بود. دعاگو بودیم.
- عذاب وجدان نگذاشت بیش از این از وبلاگ دور باشم. مصاحبه خواندنی مجله آفاق با آقای سجاد پرادو درباره اسلام آوردنش، بهانه خوبی بود برای انس گرفتن دوباره من با وبلاگ و خوانندگان... پس کیبورد را دست گرفتم و برایتان تایپ کردم این مصاحبه را! همشو بخونید جالبه...
اشاره: لئوناردو پرادو اهل کلمبیا است. وقتی مسلمان شد، نام سجاد را انتخاب کرد. همه خانواده او مسیحی هستند. او نیز تا سال 2002 میلادی مسیحی بود، اما حالا چند سالی است که نور اسلام بر دلش تابیده و هدایت شده است. چند سالی است که به ایران آمده و در همین ایران ازدواج کرده و اکنون در قم و در مجتمع آموزش عالی امام خمینی(ره) قم مشغول تحصیل علوم اسلامی است. برای اینکه داستان زندگی و اسلام آوردن او را بشنویم، چندین جلسه در ماه های مختلف مصاحبه نمودیم. مصاحبه ای که از فروردین تا شهریور طول کشید و خودش نیز داستانی شد! با سپاس از ایشان، بخش اول این گفت و گو را می خوانید:
ابتدا مقداری از کلمبیا برایمان بگویید:
کلمبیا از کشورهای امریکای جنوبی است. 45 میلیون نفر جمعیت دارد و به زبان اسپانیولی صحبت می کنند. تقریبا همگی مردم کلمبیا مسیحی هستند. تعداد مسلمانان و شیعیان خیلی کم است، حدود دو هزار نفر اعم از مهاجر و بومی و شیعه و سنی.
پدر و مادر شما هم مسیحی هستند؟
بله، کل خانواده و فامیل من مسیحی هستند.
در کدام شهر کلمبیا زندگی می کنید؟
شهر کالی. که بعد از پایتخت، بزرگترین شهر کلمبیا است.
قبل از اینکه مسلمان بشوید و به قم بیایید تا چه مقطعی تحصیل کرده بودید و شغل شما چه بود؟
7 سال در دانشگاه درس خواندم و لیسانس تکنسین اتاق عمل گرفتم و در همان شهر کالی مشغول به کار شدم.
شغل پدرتان چیست؟
پدر من رئیس کل اسکله ی کشتی در کلمبیا بودند. الان 70 سال دارند و بازنشسته هستند. ما هیچ مشکل مالی نداشتیم.
مادرتان هم شاغل هستند؟
بله، مسئول دفتر شهردار کالی هستند.
چند برادر و خواهر دارید؟ آن ها چه شغلی دارند؟
یک خواهر دارم که پزشک عمومی است و یک برادر که رئیس یک کمپانی دولتی است. من فرزند دوم خانواده هستم.
بفرمایید چایی! چای مال ایرانی هاست یا کلمبیایی ها هم چای می خورند؟
بهترین قهوه کل دنیا مال کلمبیاست، آنجا همه قهوه می خوریم. مثل ایران چای فراوان نیست.من قهوه را بیشتر دوست دارم، اما ایران هرجا میری چای تعارف می کنند! می خوریم دیگه. حالا چای هم می خوریم.
تا حالا از ایران چای برای خانواده تان برده اید؟
چرا بردم. اتفاقا پدرم و کل خانواده خیلی دوست داشتند و برایشان تازگی داشت. آنجا من قهوه می خوردم، آنها چای! برعکس شده بودیم.
خوب اجازه بدهید از این حاشیه چای و قهوه برویم سراغ ادامه داستان زندگی شما؛ بفرمایید که اولین بار چطور شد که با دین اسلام آشنا شدید و این احساس در شما به وجود آمد که درباره ی آن تحقیق کنید و دینتان را عوض کنید؟
من دیدم به لحاظ مادی همه چیز ما تکمیل است، مردم آزادی کامل دارند، شراب می خورند، زنا می کنند، هر کاری، هرکاری که می خواهند انجام می دهند، ظلم و ستم، کشتن همدیگر و ... و می گویند ما مسیحی هستیم! مسیحیان پروتستان می گویند حضرت عیسی(علیه السلام) خداست. کاتولیک ها می گویند حضرت عیسی، پسر خداست؛ من اینها را نمی توانستم قبول کنم. چگونه یک انسان می تواند خدا یا پسر خدا باشد؟! این چه دینی است که انسان مطلقا آزاد است؟!
رفتم سراغ سایر ادیان، سراغ اسلام. یک مؤسسه اسلامی بود به نام مؤسسه کوثر، مراجعه کردم، پرسیدم که اینجا چیه؟ آقایی بود به نام عبدالکریم، بعدا فهمیدم طلبه قم بوده و الان از دوستان من است، گفت: ما مسلمانیم و این جا یک مؤسسه اسلامی است. پرسیدم: اسلام چیه؟ گفت: اسلام یک دین الهی است، ما معتقدیم خدا یکی است و پیامبر ما حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است. اسلام را به صورت مختصر به من معرفی کرد. دیدم نماز می خوانند، با هم مهربان هستند، به هم احترام می گذارند و ... خیلی خوشم آمد. بعد عبدالکریم کتاب زندگی حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نوشته شهید استاد مطهری که به زبان اسپانیولی بود را به من داد. گفت: برو این را مطالعه کن، بیشتر آشنا می شوی.
من کتاب را گرفتم و چندروزی آن را مطالعه کردم و با حضرت علی(علیه السلام) و شخصیت بزرگ ایشان، صفات والایشان در شجاعت، عبادت، طرفداری از حق و ... آشنا شدم، فهمیدم که این حق است، در واقع مطالعه این کتاب مبنای آشنایی و ورود من به اسلام شد. اسلام را قبول کردم و پذیرفتم، از طریق حضرت علی(علیه السلام) .

هنوز خانواده اطلاع نداشتند که مسلمان شده اید؟
نخیر، تا شش ماه مسلمان شدنم را به خانواده نگفتم.
مگر نماز نمی خواندید؟
چرا، اما مخفیانه. ساعت چهار و نیم صبح بیدار می شدم می رفتم زیرزمین نماز می خواندم. ظهر هم می رفتم اتاق خودم در را قفل می کردم و نمازم را می خواندم. ببینید در کلمبیا اگر یک بچه نماز بخواند خیلی جالبه، چون همه دنبال قدرت و ثروت هستند.
راستی من اولی که مسلمان شدم، شهادتین را نگفتم.
چرا ؟!
چون عبدالکریم می گفت: فعلا شهادتین را نگو، علتش را نمی دانم، شاید می خواستند یواش یواش من را وارد اسلام کنند. می گفتند: حالا بیشتر مطالعه کنید. من کتاب زندگی حضرت علی(علیه السلام) را از شهید مطهری خوانده بودم، راجع به پیامبر و ائمه(علیهم السلام) هم چیزهایی شنیده بودم و مطالعه می کردم. تا آن که سال 2002 سهیل اسعد آرژانتیتی برای تبلیغ آمده بود، من هم رفتم مسجد، گفتم: من از شما سؤال دارم. گفتند: خیلی خوشحال می شوم کمکتان کنم، بفرمایید، در خدمتم. بعد نشستیم و من سوال های زیادی پرسیدم و همه را یک به یک جواب داد.
روز بعد من برگشتم. تعداد زیادی از مردم جمع شده بودند. خود سهیل شروع کرد به سخنرانی. من گفتم: آقا من سوال دارم. گفتند: بفرمایید. گفتم: من می خواهم مسلمان شوم! چه کار بکنم؟! یک نفر سمت آقای سهیل بود. به ایشان گفتند: شما بلند شو. و من را جای ایشان نشاندند. گفتند: می خواهید مسلمان بشوید؟ گفتم: بله. گفتند: خدای یکتا و قرآن و دین اسلام را قبول می کنید؟ گفتم: بله. گفتند: حضرت رسول اکرم و حضرت علی(علیهما السلام) را قبول می کنید؟ گفتم: بله. گفتند: بلند شو. من بلند شدم. گفتند: بگو «اشهد أن لا إله إلا الله وحده لاشریک له و اشهد أن محمدا رسول الله»
و من مسلمان شدم. پیش من اشک می ریختند. گریه کردند. من هم گریه می کردم. بعد حوله ای به من دادند و گفتند: برو حمام. چون مسلمان شده ای همه گناهانت از بین رفته... باز هم گریه کردم. سهیل من را بوسید و گفت: این برادر من است...
یادتان هست چه روزی بود؟
یکشنبه بود، روزی که مسیحیان می روند کلیسا. چون یکشنبه آنجا تعطیل است. حدود ساعت 10 صبح بود.
آیا باز هم خانواده اطلاع نداشتند و نمی پرسیدند کجا میری؟ چه می کنی؟
نه، نمی پرسیدند.
شما می ترسیدید که به خانواده بگویید که مسلمان شده اید؟
نه، من از هیچ کسی جز خدا نمی ترسم. احترام به پدر و مادر یک چیز دیگری است، غیر از ترس.
اما در کلمبیا، امریکا خیلی علیه ایران و شیعه تبلیغ می کند. به پدر و مادر تا 6ماه نگفتم. تا اینکه ماه مبارک رمضان فرارسید. شروع کردم به نماز خواندن و روزه گرفتن. تا جایی که مریض و بی حال شدم. روزه برایم سنگین بود. لاغر شده بودم. پدرم مرا بیمارستان بردند.
کسی نمی پرسید چرا چیزی نمی خوری؟
نه، چون سر کار بودند. از خوردن یا نخوردن من خبر نداشتند. فشارم رفته بود پایین. پزشک مرا معاینه و آزمایش کرد. پدرم پرسید پسرم چرا این جوری شده؟ گفت پسر شما کمی ضعف داره و مشکل خاصی نداره، چرا او را به بیمارستان آورده اید؟! سپس چیزی آوردند تا بخورم. گفتم نه چیزی نمی خورم. با اصرار میوه آوردند به من دادند و من روزه ام را افطار کردم! با خودم گفتم این قرضی است که بعدا پرداخت می کنم.
با قبول اسلام چه تغییراتی در زندگی شما به وجود آمد؟
کمتر می رفتم بیرون. زندگی بین کفار برایم سخت بود. من دیگه عوض شده بودم. یکی از دوستانم می گفتند: بیا بریم دیسکو! می گفتم: نه، من نمیام! زندگی من تغییر کرده بود. آن یکی دوستم می گفت بیا پیش من. می گفتم: درس دارم.
زندگی من یواش یواش تغییر کرد. خیلی سخت بود. چندین بار می خواستم دین را بگذارم کنار! خیلی سخت بود. نمی توانستم تحمل کنم. چون تنها بودم. سهیل و عبدالکریم هم به ایران رفته بودند. بقیه مسلمان ها را هم نمی شناختم...
تا اینکه با این اوضاع کنار آمدم و دیگه واقعا مسلمان شدم. حضرت علی(علیه السلام) رو شناختم و شروع کردم به شناختن بیشتر معصومین(علیهم السلام).
چه طور شد که نام زیبای سجاد را برای خودتان انتخاب کردید؟
روزی که مسلمان شدم شیخ سهیل گفت: چطوره که اسمتان را بگذارید «سجاد» ، گفتم: چرا سجاد؟ معنی سجاد چیه؟ گفت: سجاد کلمه عربی است. یعنی کسی که خیلی سجده می کند ولی این دلیل انتخاب نیست. تو آمدی به اسلام، این اسم را برایت انتخاب کردم. خودت برو تحقیق کن که سجاد چه کسی است! رفتم تحقیق کردم، رسیدم به حضرت سجاد(علیه السلام) و فهمیدم که چه کسی هستند؛ گفتم: وای! چه خبره! چه اسم بزرگی برای من انتخاب کردند. و وارد اسلام شدم. تمرین، تمرین تا به اینجا رسیدم.
آن موقع که شهادتین را گفتید و دوستان مسلمان شما را بوسیدند و گریه کردند و شما هم گریه می کردید، چه احساسی داشتید؟
ببین! من تمیز شدم! حس کردم که تمیز شده ام. حس کردم که یک چیز سنگینی داشتم، انداختم کنار، سبک شدم، سبک و تمیز.
من همیشه ایام تعطیلی تا ساعت 12 ظهر بیکار بودم و می خوابیدم. شب ها هم تا دیروقت می رفتم دیسکو. اما حالا دیگه مسلمان شده بودم. ساعت 4:30 صبح بلند می شدم و می رفتم نماز می خواندم.
بالاخره خانواده کی و چطور متوجه اسلام آوردن شما شدند؟
یک بار ساعت 4:30 صبح من رفتم طبقه پایین، شروع کردم به نماز خواندن. خیلی با صدای آهسته. ولی خواهرم شنید و به مادرم گفت: لئو با خودش حرف می زنه. مادرم گفت: بی خیال، شاید به خاطر فیلم هایی است که می بینه! یک بار دیگر من در سجده بودم که خواهرم آمد. نمازم که تمام شد و سلام دادم، خواهرم گفت: داری چکار می کنی؟! گفتم: نماز می خوانم. گفت: نماز؟! ما که این جوری نماز نمی خوانیم! مسلمان ها این طوری نماز می خوانند. ...یعنی تو مسلمان شدی؟ تو غلط کردی! می اندازنت بیرون!
من با خواهرم رفیق بودم. به او گفتم: خواهر این راز بین من و تو بماند. کسی باخبر نشود که من مسلمان شده ام. گفت: باشه. بعد خواهرم پرسید خدای تو چه کسی است؟ گفتم: خدای من «الله» است. انگلیسی می گویند «God» ، اسپانیولی می گویند «دیوز» عربی می گویند الله. فرقی نمی کند همه اش یکی است.
بقیه خانواده کی متوجه شدند؟
تا شش ماه این سرّ بین من و خواهرم بود و هنوز هیچ کسی نمی دانست. من خانه غذا نمی خوردم. همیشه تن ماهی می خوردم! چون در خانه یا گوشت خوک بود و یا اگر خوک نبود، ذبح شرعی نشده بود.
تا اینکه بعد از شش ماه بود که یک روز آمدم خانه، دیدم خواهر، پدر، مادر و برادرم نشسته اند، گفتند که ما با تو کار داریم! من اول فکر کردم که کسی مرده! گفتم: بفرمایید، چی شده؟ پدرم گفتند: ما شنیده ایم که تو مسلمان شده ای! واقعا این حرف راسته؟! من به خواهرم نگاه کردم! او اشاره کرد که من نگفتم!
گفتم که: بله من مسلمان شده ام! پدرم گفتند: تو اشتباه می کنی. همه مسلمان ها مشکل دارند. و داد و بیداد کردند و بد وبیراه گفتند به مسلمان ها. بعد مادرم گفتند: من از تو سوال دارم، این خدایی که توی می پرستی چه کسی است؟ گفتم خدای من «الله» است که شما میگین «God». فرقی نمی کنه. پرسید: حضرت عیسی و حضرت مریم را چه کردی؟ اینها را هم گذاشتی کنار؟! گفتم: مسلمان ها حضرت عیسی و مریم را قبول دارند. گفتند: انجیل چی؟ گفتم: قرآن هم مثل انجیل است، ولی دقیق تر و بیشتر و کامل تر از انجیل است. مادرم گفتند: من دیگه با تو کار ندارم و بلند شدند رفتند.
پدرم گفتند: تو سنی هستی یا شیعه؟ گفتم شیعه هستم. دیگه بدتر شد! و ناسزاها شروع شد! گفتند: حالا چرا شیعه؟! سنی که بهتر است. گفتم: چون شیعیان امیرالمؤمنین حضرت علی(علیه السلام) را دارند...
بعد گفتند: همه شیعه ها استاد دارند، استاد تو چه کسی است؟! گفتم: سید خامنه ای! این را که گفتم سه برابر بدتر شد! و ناسزاها بیشتر شد! بعد پدرم دوباره پرسید: [آیت الله] خامنه ای همین است که جانشین [آیت الله] خمینی است که کشور را به زور از شاه ایران گرفتند؟ تو آن را استاد خودت کرده ای؟! پدرم کتابی که امریکایی ها علیه ایران اسلامی نوشته بودند را مطالعه کرده بود. گفت: من دیگه با تو هیچ کاری ندارم!
بعد نوبت برادرم شد، گفت: به تو ارث نمی دهند و می اندازنت بیرون! گفت: تو که درس خوانده ای، دانشگاه رفته ای، چرا نمی فهمی! چه قدر کار بدی کردی! خجالت بکش! من هم قبول نکردم. بعد برادرم هم برخاست و رفت. خواهرم گفت: من دینت را نمی شناسم ولی می دانم که چیز بدی نیست، چیز خوبی است که تو را این قدر عوض کرده است...
بعد از اینکه فهمیدند، آشکارا نماز می خواندید؟
بله. هرموقع سجاده می انداختم یک چیزی می گفتند. فکر می کردند مُهر، خدای من است! می گفتند: به به چه خدای قشنگی داری!؟ یک بار داشتم نماز می خواندم، تلفن زنگ زد و پرسید: لئو کجاست؟ پدرم گفتند: داره پرواز می کنه و همه می خندیدند و مسخره کردند...!
ادامه دارد...
برگرفته از دوماهنامه آفاق، مجله مجتمع آموزش عالی امام خمینی قم (وابسته به جامعة المصطفی العالمیة)