قبل ازپیام مقام معظم رهبری فکر میکردم که باید در مقابل آن کشیش آمریکایی ما هم در همین مدرسه مطهری یک کوه انجیل را جمع کنیم و آتش بزنیم اما حالا متوجه کار بسیار غلط خودم شدم و فهمیدم که این کشیش یک مهره است شاید یکی از اهداف این برنامه همین باشد که ما را به سمت مقابله بکشاند یعنی آتش کشیدن کتاب انجیل خواسته آنان است و من به صورت احمقانه همان کار را می خواستم بکنم و حالا میفهمم که این یک بازی بوده است.
اساسا از قدرت های پشت پرده کاری جز این گونه صحنه سازی ها بر نمی آید آنانی که سریال فرار از زندان را دیده باشند ملموس تر درک می کنند که چگونه قدرتعای پنهان با بازی کردن به سمت مقاصد پلید خود میروند ودر آخر هم مقصر کس دیگر میشود ودر این میان عده ای ناخواسته حمال بار آنها شده اند.
اما آنچه مهم است این است که ملت مسلمان از این فرصت استفاده کنند وحول محور قرآن با هم متحد شوند وبر علیه این دشمن غاصب بتازند تعبیر حضرت آقا زنگ بیداری است که این واقعه به نوعی سبب شده است تا ملت مسلمان از آن استفاده کنند وقرآن را بزگتر جلوه دهند<عدوا شود سبب خیر اگر خدا خواهد>
پس آنچه وظیفه ماست این است که از این فرصت استفاده کنیم در جهت بزرگداشت قرآن بکوشیم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 20:2  توسط کمیل
|
دیروز تقریبا ساعت سه بعد ا زظهر بود که داشتم از تهران میومدم قم . اوج گرما و ترمینال جنوب و راننده هایی که همشون به یه شهری میرفتن الا قم ! خیلی عجیب بود .تا حالا نشده بود اینقدر تو ترمینال بمونم . تقریبا ساعت چهار بود که اتوبوس گیرم اومد.یه ساک داشتم و یه کیف دستی که توش کتابام رو گذاشته بودم . من همیشه وسایلم رو با خودم داخل اتوبوس می برم ایندفعه هم اومدم همین کار را بکنم که یهو شاگرد راننده گفت : آقا!وسایلت رو بده بذارم برات تو بار راحت باشی!ناخود آگاه وسایلم رو دادم ! همین که از پله اول اتوبوس اومدم بالا پشیمون شدم . دوساعت راه و(تازه اگه اتوبوس سر ساعت راه بیفته که معمولا نیم ساعت دیر تر راه میفتن!!) بیکاری و این فیلمای به درد نخور و چرت و پرت . ایکاش لا اقل یه کتابی ور میداشتم! روم هم نمی شد به شاگرد شوفر بگم کیفم رو بده! چاره ای نداشتم . روی یه صندلی نشستم. هنوز نصف اتوبوس هم پر نشده بود. چند دقیقه بعد از نشستنم یه آقایی سوار اتوبوس شد که یه کیف لپ تاپ همراهش بود . یه ریش پروفسوری داشت که به چشمان درشت و اندام لاغر و کوتاه قامتش میومد تا به من رسید از م پرسید : آقا! می تونم کنارتون بشینم؟ جای کسی نیست ؟ به خودم گفتم چه معنی داره ؟ این همه صندلی خالیه اونوقت می خواد پیش من بشینه ! ولی ردش نکردم .تشکر غلیظی! کرد و نشست بغل دستم هنوز یک دقیقه از نشستنش پیش من نگذشته بود که شروع به صحبت کردن کرد: آقا شما طلبه ای؟ فکرکنم چون دید ریش دارم و مسیرم هم قمه این طوری پرسید!!
-بعله...!
- چه خوب !! من چن تا سؤال دارم میتونم بپرسم؟
-بفرمائید...!!!!
- در رابطه با این مقطع های طلبگی می خواستم بدونم...
دیدم مثل اینکه این دو ساعت کارم در اومده . شروع کردم به توضیح دادن که ابتدا مقدمات و سپس سطح یک و بعد سطح دو و سطح سه در آخر هم سطح چهار
- یعنی بعد از سطح چهار اجتهاد دیگه..؟
دیدم خیلی دانشگاهی صحبت می کند باز هم شروع کردم به توضیح دادن که اجتهاد که الکی نیست به منو امثال من که ده تا هم سطح چهار بگیرن شاید اجتهاد کاغذی بدن ولی اجتهاد یک قوه ای است که به هرکس ندهندش ! واینکه مجتهد باید در ده علم متخصص باشد که ساده ترینش ادبیات عرب است وبنا بر نقل بعضی علما سخت ترینش هم علم تفسیر است . تا گفتم تفسیر تو چشام زل زد و گفت : چرا این افرادی که میان قرآن رو تفسیر میکنن (منظورش علما بود!!)میگن این آیه فقط این معنی رو میده ؟ من خودم مهندسی صنایع دارم خیلی وقتا به یه آیاتی بر می خورم که میبینم اِ ...! درقرآن که 1400 سال پیش نازل شده تکنیک های رشته ما که عمرش از شصت هفتاد سال تجاوز نمیکنه اومده !! نمیشه قرآن رو اینطور که آقایون میگن محدود کرد.
فهمیدم اطلاعاتش از علم تفسیر به اندازه یک پامنبری است! به او گفتم البته علمای علم تفسیر اینطور نمیگن ! همه ی علما میگن که ما چیزی که از این از این آیات به وسیله روایات فهمیدیم اینه ! وگرنه قرآن هفتاد بطن داره و اصلا منو تو اونو درک نمیکنیم!
بعد پرسید : خوب اگه علما علوم روز بلد باشن و این آیات را هم بعضا بر اساس همون علوم تفسیر کنن ، حتی میتونن یک سری مسائلی رو از قرآن در رابطه با همون علوم استخراج کنن که بکر و جدیده !اونوقت میدونی دنیای اسلام چقدر پیشرفت می کنه؟!! مثلا من ناقص(!!) که بعضا می تونم بعضی مطالب قدیمی را از قرآن استخراج کنم قطعا اون آیت الله میتو نه مطلاب جدید استخراج کنه! گفتم : البته در تفسیر المیزان حضرت علامه هم همین طور است و بعضا به همین نکات اشاره شده همچنین از تفاسیر روز تفسیر حضرت آیت الله جوادی آملی هم همین طور است. اما مشکل اینجاست که طلاب اصلا وقت نمیکنند به خیلی از این مسائل علوم روز برسند و تسلط پیدا کنند چون در آن صورت رسالت طلبگی شان زیر سؤال می رود . خودش جواب داد: راهش این است که علما و دانشگاهیان با هم زیر یک سقف بنشینند و به طور متقابل داده هایشان را روی هم بریزند . گفتم : امکان نداره! این دانشجوها که فکر میکنن با چهار روز سر کلاس رفتن میشن علامه دهر و از هر آخوندی سر تر! تازه خیلی ها شونم اعتقاد دارن آخوندها اُملن ! این امکان وجود نداره مگر اینکه بسیاری از دانشجو ها طرز تفکرشونو عوض کنن! والبته بیشتر دانشجو های رشته انسانی این تفکر رو دارند! جواب داد: حالا من به شما میگم چرا..(که همه میدانیم جوابش را لا اقل بعد از مصاحبه تلویزیونی سعید حجاریان همه فهمیده اند چرا!) و این طور بحث را عوض کرد: خوب حضرات ـقا یون اجازه دهند خود دانشجو ها به تنهایی این کار را بکنن! جالب است . نه اینکه دانشجو ها هم این کار را نمیکنند.!! من هم اینطور جواب دادم :آنوقت همه دانشجو ها میشوند دکتر سروش!! خیلی سخت نیست برای آقایان این تصمیم! منتهی دین ملت برایشان مهم تر است! در حال تکمیل و تأئید بحث بود که راننده تلوزیونش را روشن تا از آن فیلم های مخصوص بگذارد. دیگر با من حرفی نزد چند دقیقه بعد هم به قم رسیدیم و تنها هنگام پیاده شدن از او خداحافظی کردممقصدش محلات بود. توی راه برگشت خانه فکر می کردم کار خدا بود بار اضافه درون اتوبوس نبرم...

بعد التحریر:
- این داستان کاملا واقعی است!!
- عکس رو همینجوری گذاشتم!
-حرفای خودم در رابطه با دانشجو ها رو خودم تجربه کردم و حتی با چند تاشون بحث کردم.
- این حرفا خلاصه بحث ما بود و بحثمون دقیقا ۲ ساعت طول کشید!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 12:44  توسط میثم
|

در روز عید فطر سحر گریه کرده اید
دیدیم چشمتان شده تر گریه کرده اید
وقتی زسیل سوء غذا گریه میکنید
آقا ز کار های ما چقدرگریه کرده اید؟
+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 12:43  توسط کمیل
|
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

عید فطر عید اتحاد مسلمین جهان است ویکی از بهترین فرصت هاست که تمامی مسلمین اعم از شیعه وسنی بر سر اهداف بزرگ متحد شوند تا بتوانند اسلام را زنده تر وپویاتر در سراسر جهان اشاعه دهند
اما سوال من این است:چرا این اتحاد در جنگ های 6 روزه نتوانست اهداف مسلمین را پیاده کند ولی شیعیان وشیردلان حزب الله لبنان توانستند همان اهداف را در عرض 33 روز به بهترین شکل پیاده کنند؟پس چه شد؟ قانون اتحاد کجا رفت؟ چرا مسلمانان با تجهیزاتی دو برابر اسرائیل ونیرویی عظیم تنها 6 روز در مصر حتی صدایشان هم خوابید وصحرای سینا زیر چکمه های استبداد قرار گرفت؟این اتحاد چه تاثیری داشت؟اما بسیجیان فلسطینی در 22 روز مقاومت توانستند نظام خودکامه را در سرتاسر جهان مفتضح کنند؟
چرا راه دور میرویم 8 سال یا بهتر 10 سال دفاع مقدسمان نمونه بارز این آیه کریمه است <کم من فئه قلیل غلب فئه کثیر> که حتی اگر تمام جهان متحد شوند نمی توانند یک وجب از خاک عزیز ایرانمان را به یغما ببرند.در صورتی که با هیچ کشور مسلمان هم پیمان نبودیم.پس اتحاد چه می کند؟در صورتی داشتن اتحاد اظهرمن الشمس است
به نظر حقیر آنچه مهم تر از اتحاد است ایمان است که اگر مسلمانان در جنگ احزاب پیروز شدند به خاطر ایمان علی ها و سلمان ها بوده واگر امام حسن علیه السلام را مجبور به صلح کردند به خاطر طمعشان در پول و مقام و شهرت و غرق شدنشان در شهوت بوده است.چرا علی علیه السلام تنها ماند؟ <وکفروا بعد النبی الا الخمس> چرا علی علیه السلام می غرد و می گویدکه اگر چند مالک داشتم سنگینیتان بر من سبک می شد؟مگر غیر از ایمان مالک است؟
وحال اگر مسلمانان در 6 روز تسلیم اسرائیل شدند به خاطر سستیشان است که ایمانشان چون درختی بی ریشه با کوچکترین نسیم از جا کنده می شود.
در این روزگار ایمان غنیمتی است کمیاب وآنچه که اتحاد را بارور میکند همین ایمان است.که اگر مسلمین مومنین شوند آنگاه برادریشان معنا پیدا می کند<ان المومنین اخوه>و شکی نیست که در این حال جهان را به دست بوسی میکشاند پس اتحاد زمانی موثر می افتد که در آن ایمانی باشد به مبدا به خود به مسیر به هدف که چنین افرادی کمشان زیاد است.
و حالا ما چند مالک و ابوذر وسلمان داریم؟نمیگویم علی.
+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 12:37  توسط کمیل
|
شد سه روز و دو شب... مراسم اعتکاف را می گویم. از بهترین لحظات و تجربیات عمرم بود. دلم برای شبهایش تنگ می شود . دیشب را با خاطرات شبهای گذشته سر بر بالین گذاشتم !!( و طبق عادت شبهای گذشته ساعت سه بعد از نیمه شب !!!) . عزیزی تشبیه بسیار جالبی از مراسم اعتکاف می کرد. بهتر است بگویم از دید عارفانه نگاه مخصوصی به مراسم اعتکاف داشت. می فرمود: مراسم اعتکاف شبیه عالم برزخ است در یک محیط بسته حبس شده ای و نه راه پس داری نه راه پیش، ارتباط اطرافیان تقریبا با تو قطع است . مردم را می بینی، بازار و مغازه هایش را می بینی، اما نمی توانی استفاده کنی، معامله ممنوع است، در مکانی هستی که اگر بخواهی هم نمیتوانی گناه کنی، به اقلیت اکتفا می کنی.
به تمامی دوستان عزیزان پیشنهاد میکنم ازاین مراسم استفاده ببرند . قصد نوشتن خاطرات روزانه و غیره را ندارم (یعنی درا صل حالشو ندارم!!) اما میخواهم به یکی از خاطرات خوبم اشاره کنم:
نمیدانم چه سرّی است که معمولا شبهای اعتکاف تا صبح به بیداری می گذرد، عده ای که قصد مناجات دارند و شب زنده داری، اما عده ای هم که این قصد را ندارند باز هم نمی خوابند(بهتر است این طور بگویم: نمی توانند بخوابند!!) این خاطره هم در شب دوم اعتکاف صورت می گیرد .باید بگم که همراه آقا کمیل رفته بودیم اعتکاف. معمولا خیلی خسته که می شدیم دو نفری شروع می کردیم به شعر خوانی . هر چه بلد بودیم و از حفظ بودیم را می خواندیم. در یکی از همین حال و هوا ها بودیم که کمیل شعری از ناصر فیض خواند:
دختر من همیشه میداند
که مترسک فقط مترسک نیست!
( فیض را همه با اشعر طنزش می شناسند. والبته این شعر طنز نیست!!)بعد هم خودش اذعان کرد که بقیه ابیاتش را به یاد ندارد !. تازه این یک بیت را هم یقین ندارد که دقیقا به همین ترتیب است .ناگهان جرقه ای به ذهنش زد : ناصر فیض چندین شعر را بر اساس اشعار جدی شاعران دیگر گفته (مانند همان شعر معروف : باید که شیوه سخنم را عوض کنم...) حالا یک بار ما با شعر جدی فیض بازی کنیم. حاصل کار این شد:
پدر من شبیه کودک نیست!
پدر من همیشه کوچک نیست
پدر من کمی بزرگ شده!
دیگر آن کودک وروجک نیست!
پدر من اگرچه فوتبالیست
عاشق بازی شموشک نیست
پدر من دوباره می خندد
خند اش از خرید پوشک نیست!
باز باران ز آسمان آمد
توی جیب پدر که فندک نیست!!
خیس می شد تمام گل هامان
در دل آسمان مترسک نیست!
پدر من چقدر خسته شده
در پی جرعه های نوشمک نیست!!
پول تو جیبی ام تمام شده
پدر من که اهل پونک نیست!
پدر من ستاره شبها
اشتباهی نگیر موشک نیست!!
اشک بر روی گونه اش غلطید
پدر من ز نسل اردک نیست!!
پدر من به داد من نرسید
پدر من شبیه چنگک نیست!
پدر من شبیه ماه اما
پدر من فقط عروسک نیست!
در میان تمام ابیاتم
حیف باشد که نام ترشک نیست!!!
بعد التحریر:
-شاید بعضی جاها از نظر وزنی مشکل داشته باشد. بگذارید به حساب خستگی و این که آشپز که دوتا شد...
-آقا ناصر!!! خوشت میاد یکی با شعر جدیت بازی کنه؟! ببین چه حالی میده!!!
-روح الله هم رفته سوریه... دو سه روز پیش قبل از تغییر دکور وبلاگ!
-بیشتر این هجو رو هم آقا کمیل گفته...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 16:44  توسط میثم
|